Friday, 13 February 2015

سفرنامه جزیره شمالی نیوزیلند- روز دوازدهم- 7 ژانویه 2014

دیروز عصر، عصر سرنوشت سازی بود! خسته از ماجراجویی های روزهای اخیر در نظر داشتیم که عصر آرامی را بگذرانیم و به پیاده روی دور دریاچه برویم که خداوند معجزه ای دیگر نشانمان داد و از ناکجا یکی دیگر از آرزوهای بزرگ من را برآورده ساخت. داستان از این قرار بود که پیش از آغاز سفر، به صورت کاملا اتفاقی از وجود آتشفشانی فعال در جزیره شمالی نیوزیلند خبردار شده بودم که بسیار بسیار مشتاق دیدنش بودم اما هرچه که برنامه ریختم نتوانستم در برنامه سفرمان بگنجانمش و سخت دلخور بودم. حتی وقتیکه میخواستیم از پیش پیرمرد به مقصد بعدی برویم خیلی تلاش کردم که دوستم را متقاعد کنم که برنامه هایمان را فراموش کنیم و به راه دیگری برویم که ما را به آتشفشان میرساند (که البته کلی هم ضرر مالی برایمان داشت)  که در نهایت موفق نشدم. دیروز بعدازظهر در حین گشت و گذاردر Rotoroa  باز هم به صورت کاملا اتفاقی باخبر شدیم که ازRotoroa   هم با تور می توانیم خودمان را به آشفشان فعال برسانیم. حرکت تور، فردا صبح ساعت 9 بود و برای دو نفر جا داشت. به محض اینکه متوجه شدم که هنوز هم شانس دیدن آتشفشان را دارم با هیجانی زائدالوصف تصمیمم را مبنی بر رفتن اعلام کردم و دوستم ماند با تردیدهایش که در واقع کاملا هم حق داشت. امروز صبح عازم Taupo بودیم و نه تنها بلیت اتوبوسمان را خریده بودیم، که هزینه دو شب اقامتمان را هم پرداخته بودیم و با عملی کردن نقشه جدید من، هم بلیت اتوبوسمان از دست میرفت، هم هزینه یک شب اقامت هرکداممان درTaupo، علاوه بر اینکه به عنوان هزینه تور نفری باید 300 دلار هم برای رسیدن به آتشفشان پرداخت میکردیم و یک شب هزینه اقامت اضافه در Rotoroa را نیز می پرداختیم و دوباره بلیت برای رفتن به Taupo می خریدیم! خب طفلک حق داشت! نه تنها که برنامه سفرمان به هم میریخت، کلی از نظر مالی ضرر میکردیم اما خدا می داند که من چقدر دلم میخواست آتشفشان را ببینم. من اینقدر مصمم بودم که میروم که درست زمانیکه داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که من بروم به آتشفشان و دوستم به Taupo، اعلام کرد که می آید! اووووووووووووووووووووووه! از اول سفر تا به الان اینقدر خوشحال نشده بودم! بهتر از این نمیشد که می آمد! دوست نداشتم رفیق نیمه راه باشم! دیروز عصر بی نهایت خوشحال و هیجانزده بودم! هزینه تور را که پرداختیم و یک شب اقامت اضافه در Rotoroa را هم خریدیم،  باقی عصرمان در آرامشی عجیب و خوشایند گذشت... به پارک بزرگ شهر رفتیم و روی چمن های خوشرنگش دراز کشیدیم و آهنگ های خنده دار گوش کردیم و خواندیم و رقصیدیم و خوش گذراندیم.
 مردم کمی عجیب نگاهمان می کردند اما مگر مهم بود؟! بالاخره بعد از چند ساعت دل کندن از چمن های پارک بزرگ متوجه شدیم که تمام قرهای باباکرمی را در Goverment's garden داده ایم و تمام عباس قادری ها را آنجا گوش کرده ایم! گرخیدیم!
هنوز تا شب راه درازی در پیش بود و چشمان ما تشنه دیدن، این شد که به پیاده روی دور دریاچه رفتیم، بخت خندان بود و زمان رام... ساده، آرام بودیم و شاد... گاهی روی سنگی لب دریاچه می نشستیم و آثار ادبی غیر قابل انتشار می سرودیم! خوش گذشت... زیاد...


به دور دریاچه راضی نشدیم و تصمیم گرفتیم تمام Rotoroa را راه برویم! دیروز عصر آخرین شانسمان در این شهر کوچک و عجیب و زیبا بود... راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم...

 محله مائوری ها در جنوب Rotoroa بود و خیلی برایمان جالب بود که میدیدم اینجا و آنجا چشمه آب گرمی جلوی خانه ای قل قل میکند و  بخار داغی از زمین بیرون می آید و بوی گوگرد همه جا پیچیده است و آدمها کاملا عادی  زندگیشان را میکنند. آن آخر شهر، همانجا که دهکده مائوری کوچکی هم وجود داشت، کلی تاب خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و شعر (!) گفتیم... دیرتر بازگشتیم و خوابیدیم که امروز روز بزرگی بود...


امروز صبح هیجانزده بیدار شدیم و منتظر شاتلی نشستیم که برای بردنمان به White island به دنبالمان می آمد... اوووووه! امروز آتشفشان فعال را می دیدم... خیلی هیجانزده و منتظر بودم. راننده شاتل که تور لیدرمان هم بود تمام راه تقریبا یک ساعته را حرف زد که الان هیچ کدام از حرفهایش در خاطرم نمانده! رسیدیم! ما را با بقیه آدمها سوار قایق خوشگل دو طبقه ای کردند و سفر آغاز شد... آتشفشان فعال در جزیره ای کوچک و غیرمسکونی وسط آب های نیلگون واقع هست و آخرین بار در سال 2005 فوران کرده و از آن زمان همچنان فعال باقی مانده است! الان هم بخارات گوگرد از دهانه آتشفشان متصاعد می شوند و خطر فوران کردنش وجود دارد! قایقمان خوشگل و بامزه بود و خدمه اش همگی لباس های راه راه ملوانی بر تن داشتند و مهربان و دوست داشتنی بودند. روی عرشه  ایستادیم و موهایمان را به دست بادهای سرد اقیانوس که از سرزمین های دور داستان ها داشتند، سپردیم و با همه چیز و همه کس یکی شدیم... 


وای خدای من... بعد از چند ساعت نزدیک می شدیم... آتشفشان آن دوردست ها بود... کوه بزرگی بود واقع در جزیره کوچکی درست در میان آب ها که بخارات سفیدی از آن متصاعد میشد... ما قرار بود به جزیره پای بگذاریم... هیجانم را زبان بیانی نبود...

نزدیکی های آتشفشان که رسیدیم به هرکداممان یه کلاه ایمنی و یک ماسک اکسیژن دادند و خطرات آتشفشان را برایمان توضیح دادند و گفتند که در صورت فوران آتشفشان چه کنیم! 
البته این آتشفشان از آن نوعی نیست که زمان فوران، ماده مذاب به بیرون سرازیر کند بلکه زمان فوران میزان گازهایش چندین و چند برابر میشود و سنگ به بیرون پرتاب میکند! احتمالا سنگ داغ دیگر! حالا من نمیدانم وقتیکه کوه دیوانه شده و گازهای سمی اش را دیوانه کننده به بیرون میفرستد و سنگ هایش را وحشیانه به بیرون پرتاب میکند، چه کمکی از دست ماسک اکسیژن و کلاه ایمنی زرد رنگ ما ساخته است!!!
هنوز وسط آب ها بودیم، یک جاهایی نزدیک آتشفشان که از قایق پیاده مان کردند و همان وسط آب سوار قایق کوچکی کردندمان و ما را به آتشفشان رساندند! خیلی هیجان داشت! زیاد! خیلی زیاد!

 راهنماهای تور آخرین سفارش هایشان را کردند و تاکید کردند که تحت هیچ شرایطی از گروه جدا نشویم و جلوتر از راهنماها راه نرویم و پا در جاپای آنها بگذاریم که یکدفعه از اعماق زمین سر در نیاوریم! به محض ورود به جزیره سرفه هایمان شروع شد و چشمهایمان سوخت و اشک زد. سینه هایمان میسوخت از تنفس گازهای گوگرد و هیچکس حالش خوب خوب نبود! راهنماهایمان حسابی مواظبمان بودند و حواسشان به همه بود. هلی کوپتر قرمز رنگی هم که در جزیره بود برای این بود که اگر کسی حالش بد شد سریع به آبادی برسانندش. همه چیز آماده و ماجراجویانه و خیلی باحال بود! 

یکی از خانم های همراهمان از استنشاق بخارات گوگرد حالش زیادی دگرگون شد که به قایق برش گرداندند اما دیرتر که بهتر شد، با یک راهنما خودش را به ما رساند. راهنمایمان هرچند قدم می ایستاد و برایمان خاکی که رویش ایستاده بودیم و سنگ های زرد رنگی که کنارشان بودیم و آب شوری که طعمش را چشیده بودیم را توضیح میداد.





الان دیگر با دهانه آتشفشان تنها یک کیلومتر فاصله داشتیم و ما در سطحی بالاتر از آن ایستاده بودیم. ماده مذاب سفید رنگی در دهانه آتشفشان به کندی و سنگینی حرکت میکرد و بخاراتی از آن برمیخاست. بخاراتی سفید رنگ.

همه چیز برایم غریب و تازه و ماجراجویانه بود و احساسی بس عجیب و خوشایند از بودن آنجا داشتم. آخر آنقدر نزدیک ایستاده باشی به دهانه آتشفشانی فعال که امکان فروانش هم وجود داشته باشد و از باریکه آب روانی که مزه آهن هم میدهد، چشیده باشی و ماده مذاب سفید رنگی را در دهانه آتشفشان به چشم دیده باشی و اجازه نداشته باشی که گامی پیش تر روی که ذوب نشوی و مثل یک مسلول هم سرفه بزنی از استنشاق گازهای گوگرد و چشمهایت هم بسوزد و اشک بزند و وسط اقیانوس هم باشی! خوشبختی همین بود برایم! برای من خوشبختی یعنی ماجراجویی و اکتشاف! من آنجا در آن جزیره عجیب خوشبخت بودم!

 راهنما میگفت که روزگاری در این جزیره کوچک دورافتاده (احتمالا پیش از آنکه بدانند کوهش؛ آتشفشانی آماده غریدن است) کارخانه کوچک استخراج سنگی بوده (که هنوز هم بقایایش بود) و سرنوشت کسی که با وعده کار در کارخانه ای در جزیره ای کوچک در بهشت نیوزیلند به اینجا آمده بود (احتمالا به بیچاره نگفته بودند که او تنها ساکن جزیره ای آتشفشانی در وسط ناکجا خواهد بود که نه خانه ای دارد و نه سرپناهی و نه درختی و نه هیچ چیز به جز یک کوه)  در هاله ای از ابهام است، زیرا که هرگز نه خوش را یافتند و نه جسدش را. تنها کفش هایش را همین جایی که ما ایستاده بودیم پیدا کرده بودند، رو به دهانه آتشفشان... یعنی پریده بود؟ هیچکس هرگز نمی داند...



زمان بازگشتن بود... با آتشفشانی وداع کردم که شاید دیگر هرگز نبینمش... قایق کوچک به قایق بزرگ رساندمان و در میانه آب ها سوار شدیم... 
روز بسیار مطبوع و آفتابی و خوشایندی بود و آب، آبی ترین آبی بود... قایق جایی وسط نیلگون آب ها ایستاد و بیشتر همسفرها سرخوشانه به داخل اقیانوس شیرجه زدند... من؟ حسرت خوردم که چرا نمی توانم بهشان بپیوندم... آب وسوسه کننده بود و اغواگر... و من سخت میخواستم که مانند آنها شیرجه بزنم و شنا کنم... افسوس... حسرتی بزرگ بر دلم ماند... (همیشه فکر میکنم اگر حداقل کودکی و نوجوانی ام را در تهران گذرانده بودم یا حداقل با پشتکار بیشتری من را به کلاس های بیشتری فرستاده بودند،  حداقل به هنرهای بیشتری آراسته بودم!)... افسوس...



در راه بازگشت، قایقمان جایی ایستاد و کاپیتان گفت که به منطقه "ماهی های پرنده" رسیده ایم! خدای من راست میگفت! این ماهی ها بال داشتند و مسافتی را پرواز میکردند! ماهی های تیره رنگی که از آب بیرون می آمدند و بال می زدند و بال هایشان را مانند عقاب باز نگاه می داشتند و مسافتی را بالاتر از سطح آب می پیمودند و باز به آب وارد می شدند... شگفت بود... شگفتی بود...

 کمی جلوتر هم باز قایقمان ایستاد تا دلفین هایی را ببینیم که به دنبال هم بازی می کردند... زیبا بود...


دیرتر به Rotoroa  بازگشتیم... سفر عجیبی بود... با آتشفشانی که فعال بود و ماهی هایی که پرواز می کردند... عجیب ترین بخش سفر هم حرفی بود که دوستم در انتهای روز زد "ماهی های پرنده بهترین قسمت سفر بودند، آتشفشان برایم زیاد جالب نبود!" چقدر ما آدمها متفاوتیم و چقدر جالب که با وجود تفاوت هایمان کنار هم به خوبی می مانیم... خوابیدیم که فردا روز دیگری بود... 

No comments:

Post a Comment