Friday, 6 February 2015

سفرنامه جزیره شمالی نیوزیلند- روز پنجم- 31 دسامبر

دیشب قبل از اینکه بخوابیم با هم اتاقیمان آشنا شدیم و دیدیم که برنامه امروز همگی مان رفتن به Hot water beach است. بچه های خیلی خوبی بودند و به محض اینکه متوجه شدند ما ماشین نداریم و برای رفتن به آنجا باید با شاتلی برویم که ساعت 7.30 صبح دنبالمان می آید، پیشنهاد دادند که شاتل را کنسل کنیم و به جایش با آنها برویم. ما هم که از خدا میخواستیم که 7 صبح بیدار نشویم سعی کردیم برنامه شاتل را آنلاین کنسل کنیم ولی نشد و تصمیم گرفتیم که یکی مان صبح بیدار شود و برود پایین به راننده که دنبالمان می آید بگوید که منتظرمان نماند و برود. دو تایی خیلی خسته بودیم و هر دو هم تخت های بالا را داشتیم و صبح بلند شدن و پایین رفتن و منتظر اتوبوس نشستن خیلی کار سختی به نظر می رسید، ولی در نهایت دوستم کاملا پتروس گونه این وظیفه سنگین را پذیرفت و صراحتا اعلام کرد که برای جبران اشتباه booking اقامتگاهمان اینکار را میکند، که در واقع خیلی حال داد چون من تا 9 صبح از تختم بیرون نیامدم! 
دوست طفلکی صبح خروسخوان بیدار شده بود و در حالیکه سعی میکرد جیر جیر تخت را زیاد در نیاورد، پایین رفته بود و کلی منتظر شاتل نشسته بود که در نهایت هم نیامد و ما ضایع شدیم! البته خوبی اش این بود که دیشب قرار و مدارها را با هم اتاقی هایمان گذاشته بودیم و سرگردان نمی ماندیم. در فاصله دوش گرفتن صبحگاهی و آماده کردن صبحانه، وسایلمان را هم از اتاق، به کابین چوبی بیرون از ساختمان انتقال دادیم که قرار بود خوابگاهمان برای دو شب پیش رو باشد.

حدود 9.30 صبح بود که 5 نفری به سختی خودمان را در ماشین کوچولوی قرمز رنگ دوستان جدیدمان چپاندیم و مسیر 45 دقیقه ای تا hot water beach را با آنها رفتیم. 

Hot water beach یکی از باحالترین جاهای دنیاست که یک ساحل بزرگ است که در طول روز در مدت کوتاهی که آب پایین می رود (low tide)، مردم به آنجا هجوم میبرند تا با بیل و بیلچه و هر وسیله ای که دستشان می آید، شن های ساحل را بکنند و حوضچه ای برای خودشان درست کنند. اگر در جای درستی در ساحل حوضچه ها حفر شوند، به آب گرم (در واقع، داغ) میرسند، بعدش آدم میپرد و در حوضچه خودش می نشیند و حال زندگی را میبرد!
آنروز زمان low tide ، از 11.30 صبح شروع میشد و تا حدود 1.30 بعد از ظهر ادامه داشت. وقتیکه ما رسیدیم، جمعیت انبوهی از علاقمندان حوضچه های آب گرم، با جدیت و پشتکار فراوان، مشغول کندن حوضچه هایشان بودند!

من و دوستم که نمی دانستیم باید برای خودمان یک حوضچه بکنیم، یا باید از حوضچه دست ساز هم اتاقی هایمان استفاده کنیم، به علت پیدا نکردن بیل، با دست شروع به کندن کردیم! خداییش هم با اینکه دو تا دختر بودیم و بیل هم نداشتیم، سرعت کندن و پیشرفتمان از بیل دارها بیشتر بود جوریکه دوستم میگفت الان همه فکر میکنن ما جد اندر جد عمله بوده و هستیم!!!
با جدیت کندیم و کندیم و کندیم و دیگر داشتیم به مرکز زمین می رسیدیم که متوجه شدیم از اول داشتیم جای اشتباهی را می کندیم!!!
این تصویر متعلق به حوضچه ما دوتاست!



 البته علامت و نشانی هم نبود و خیلی های دیگر هم داشتند همان جای اشتباه را می کندند ولی بالاخره یک خانمی که تلاش بی وقفه ما را دیده بود به دوستم گفته بود که فقط حوضچه هایی که در امتداد آن سنگ بزرگ کنده شده باشند، به آب گرم میرسند!!!


این شد که ما و هم اتاقی هایمان به حوضچه های آنطرفی رفتیم و بعد از اجازه گرفتن از صاحبانشان پریدیم توی حوضچه هایشان! یک جاهایی آبشان واقعا داغ بود به صورتیکه اصلا نمیشد نشست و مجبور بودیم در جاهای ولرم  تردد کنیم! خیلی باحال بود! کلا جای خیلی باحالی بود! هم اتاقی ها، یکی-دو ساعتی نشستند و در ادامه سفرشان به Rotoroa رفتند و ما هم که اتوبوس برگشتمان ساعت 4.30 می آمد، با خیال راحت در حوضچه های آب گرممان لم دادیم...
ناهارمان را هم که طبق معمول تن ماهی بود لب ساحل زیر درختی خوردیم و به دلیل از دست دادن انرژی زیاد زمان انجام طرح عملگی لب ساحل، هر 3 تن ماهی که را که همراه برده بودیم با ولع بسیار خوردیم! 


بعد از ظهر آب شروع کرد به بالا آمدن و پر کردن حوضچه هایی که بیشتر به ساحل نزدیک بودند... 
ساعت 4 از حوضچه هایمان که دیگر تقریبا زیر آب رفته بودند دل کندیم و حاضر شدیم که برویم بالا که اتوبوسمان را از دست ندهیم. مدتی در ایستگاه اتوبوس منتظر ماندیم و خبری نشد. در وبسایت، شماره تلفن شرکت اتوبوس رانی را پیدا کردیم و دیدیم که تنها میشود از خط ثابت با آن شماره تماس گرفت، نه تلفن همراه! این شد که دوستم به تنها کافه لب ساحل رفت تا از تلفن آنجا استفاده کند و من در نقش "اتوبوس نگه دار" منتظر ماندم تا اگر احیانا آمد محکم نگهش دارم تا دوستم برگردد! پسر مهربان کافه چی خودش با شرکت اتوبوس رانی تماس گرفته بود و اینطور پاسخ شنیده بود که شاتلمان دچار نقص فنی شده و با یک ساعت تاخیر میرسد! یک ساعت تاخیر میشد 15 دقیقه دیگر... و منتظر ماندیم...
باز هم خبری از شاتل ما نشد و شاتلی که مردم را از ساحل به محل سوار شدن به ferry میبرد تا از آن طریق به Whitianga بازگردند، هم فقط یکبار دیگر می آمد و می رفت، بنابراین اگر باز هم منتظر اتوبوس خودمان می ماندیم و آخرین سرویس شاتل ferry را هم از دست میدادیم باید شب را همانجا میگذراندیم! با این توضیح که آنشب، شب سال نو بود و ما دقیقا in the middle of no where بودیم! این شد که بالاخره با همان شاتل رفتیم و راننده هم که قضیه را میدانست زمانی که دم ایستگاه ferry پیاده مان کرد خیلی مهربانانه در آغوشمان کشید و برایمان سال خوبی آرزو کرد و به این ترتیب سعی کرد که کمی از اخم های ما را باز کند! سوار ferry شدیم و به کابین چوبی مان در Whitianga بازگشتیم...


کمی دیرتر دوش گرفتیم و آرایش کردیم و لباس های خوشگلمان را پوشیدیم تا برای جشن سال نو آماده شویم. هر دویمان از اینکه آرایش میکردیم خیلی هیجانزده شده بودیم آخر در طول سفر به ندرت خود را می آراییدیم!!!


اول شام را بیرون خوردیم و بعد هم به یک بار وارد شدیم. بار کم کمک شلوغ شد و آدمهایی که میخواستند سال نو را دور هم جشن بگیرند از راه رسیدند. یک آقای مائوری گنده پر از خالکوبی به دوستم گیر داده بود و خواننده و نوازنده باند موسیقی که از ولینگتون آمده بود، به من! کلا شب خنده داری بود! اولش که من شروع به رقص کردم، آقای مائوری دوستم را نشانه گرفت و به این بهانه که تنها نشسته است، پیشش نشست و هزار ساعت حرف زد! بعد دوستم برای فرار از دست آقای مائوری می آمد که برقصد، آقای مائوری هم می آمد؛ میرفت که بنشیند، آقای مائوری هم میرفت! خیلی خنده دار شده بود!

پسر نوازنده و خواننده ولینگتونی هم که به من گیر داده بود به قول دوستم کرده بود مثل این فیلم خارجی ها که گیتار میزد و میخواند و به من نگاه میکرد و لبخندهای آتشین میزد! تازه برای اینکه دلم را بیشتر ببرد به من گفت که نوازندگی تنها شغل دومش است و درواقع در یک شرکت IT در ولینگتون کار میکند! اما امان از دلهای ما که به تصرف مائوری ها و ولینگتونی ها در نمی آیند!
در آخرین دقایق سال 2013 دمپایی های دالتونی را که دم بار به عنوان جایزه اینکه 10 دلار ورودی را داده ایم و متمدنانه وارد شده ایم توی شلوغی و همهمه پیست رقص ازمان دزدیدند! 

سال 2014 که تحویل شد همه با هم فریاد شادی سردادند و من تنها به این فکر کردم که "چقدر خوب است که دوستم کنام است"...

و فردا، روز نخست سال، روز پر ماجرایمان بود...

No comments:

Post a Comment