صبح روز بعد، در فاصله چند اینچی یکدیگر از خواب بیدار شدیم! اینقدر به هم نزدیک بودیم که اول هر کدام یکی از "خوشبوکننده های دهان" را که چند روز پیش خریده بودیم، در دهان گذاشتیم و بعد شروع به گپ و گفتمان کردیم! هنوز داشتیم به ماوقع شب گذشته و داستان هایی که ساخته بودیم و "در زدن"ها می خندیدیم و منتظر سورپرایزهای امروزمان بودیم!
وقتیکه وسایلم را برداشتم تا برای یک دوش سریع صبحگاهی به shower cabin بروم، دوستم خطابه ای شدیدالحن صادر کرد مبنی بر اینکه "آدم میره حموم که تمیز بشه، نه که کثیف تر بشه! اینجا که جای حمام رفتن نیست"! اوووه! فکر میکنم فراموش کردم که قبلا اشاره کنم، این دوست پاستوریزه، در تمام اقامتگاه هایمان هر چیزی را که از وسایل آشپزخانه میخواست استفاده کند، مجددا قبل از استفاده می شست! بعد من آورده بودمش یک چنین جایی! خداییش خیلی خوب طاقت آورد!
حدود 10 صبح بود که برای صبحانه به کابین پیرمرد رفتیم اما چون به جز چند لیوان خالی چیزی روی میز کوچکش ندیدیم، کمی سرگشته به یکدیگر نگاه کردیم و رفتیم بیسکوییت هایی را که با خودمان داشتیم، آوردیم و برای صبحانه تناول کردیم. پیرمرد با حالت نسبتا تحقیرآمیزی به بیسکوییت های ما نگاه کرد و سوال کرد که صبحانه مان فقط همین است و ما تایید کردیم. بعد برای خودش با oat صبحانه ای درست کرد که ظاهرش خیلی زشت و بدمزه بود ولی وقتیکه به زور کمی در حلق هرکداممان چپاند، دوتاییمان شگفت زده از طعم واقعا خوبش شدیم از بس که برخلاف ظاهر بدش، عالی بود و سریع دستور پخت گرفتیم!
دیگر ساعت 11 شده بود که سوار مینی قرمز شدیم و به راه افتادیم...

پیرمرد میخواست ما را به محلی ببرد که در روزگاران گذشته، معدن طلا بوده و برای استخراج طلا در کوه، تونل ها کنده بودند و ریل قطار گذاشته بودند تا قطار (از آنهایی که با زغالسنگ) کار میکرده، کار جابه جایی سنگ های بزرگ کوه را تسهیل سازد.
در راه، پیرمرد چنان پایش را به گاز ماشین فشار میداد که هر آینه ممکن بود پایش از سوی دیگر گاز دربیاید! یکی از دفعاتی که در حین گاز دادن در پیچ های جاده به عقب برگشت تا چیزی را که من تعریف میکردم، همزمان صوتی بشنود و تصویری تماشا کند، کلا حرفم را نیمه کاره رها کردم و کلمه ام را در حین ادا کردن، معلق گذاشتم تا شاید از نگاه کردن به من دست بردارد و این تنها یکی از دفعاتی بود که دست دوستم به سوی فرمان ماشین رفته بود!
Karangahake محل جالبی بود... خوب که دقت میکردی صدای تیشه زدن کارگران بر سنگ های سخت و صخره ها و صدای عبور قطار را در دل کوه می شنیدی... عظمتی داشته است روزگارانی آنجا...
راهی که پیاده باید می پیمودیم حدود یک ساعت طول می کشید و کمی برای پیرمرد سخت بود، اما با وجود تمام اصرارهای ما، خواست که تمام مسیر را با ما بیاید تا همه چیز را برایمان توضیح دهد.

روی این پل چوبی که راه میرفتیم، من دائما پشت سر دوستم می دویدم و بالا و پایین می پریدم و با تمام وجود سعی میکردم که پل را تکان دهم تا بترسد ولی هرکار میکردم می دیدم که در عین ناباوری عین خیالش هم نیست! وقتیکه علت را جویا شدم (!)، گفت که در طول هفت روز گذشته، کاملا به انواع اذیت و آزارهای من عادت کرده است و دیگر به این راحتی ها غافلگیر نمی شود و میداند که انتظار چه چیزهایی را باید داشته باشد! اووووه! خیلی ناامیدکننده بود!

من عاشق تونل هایی شدم که آنجا در دل کوه کنده بودند! بعضی هایشان تونل های بلندی بودند که دو سرشان باز بود و ریل آهن هم داشتند، ولی چون خیلی طولانی بودند، کاملا تاریک بودند و ما بدون head lampهایمان که همراه آورده بودیم اصلا نمی توانستیم در آنها قدم از قدم برداریم؛ اما من تونل هایی را بیشتر دوست داشتم که یک سرشان بسته بود!
دم یکی از این تونل های فرعی که یک سرش بسته بود و داخلش کاملا تاریک بود و کمی آب هم کفش بود، خیلی هیجان نشان دادم به صورتیکه پیرمرد گفت که اگر میخواهم می توانم تا آخرش را بروم و بازگردم! من هم از خدا خواسته به راه افتادم... درواقع تاریک ترین جایی بود که میتوان تصور کرد چون کاملا در دل کوه کنده شده بود و هیچ روزنه ای به بیرون نداشت و تنها یک سویش باز بود. هرچه بیشتر پیش میرفتم، احساس میکردم بیشتر در دل کوه فرو میروم و تونل سیاهتر و ساکت تر و تنگ تر میشد. ترس عجیبی داشت... و حس خیلی عجیبی... همینطور که پیش میرفتم به این فکر کردم که اگر الان کوه ریزش کند و تونل مسدود شود چه؟! اما این افکار مزاحم جلوی پیشروی ام را نگرفتند... و آنقدر در سکوت و تاریکی و سیاهی به تنهایی پیش رفتم تا به انتهای تونل رسیدم. انگار که انتهای دنیا! بعد هم پیروزمندانه به انتهای تونل دستی کشیدم و همچنان که صحنه های کتاب "تام سایر"، وقتیکه در دل زمین تونل میزدند تا "کاکاسیاه" را آزاد کنند، جلوی چشمانم می آمد، در مسیر برگشت قرار گرفتم. کلا فکر میکنم که در کودکی زیادی کتاب خوانده ام چون هر موقعیت و هر ماجرایی من را به یاد یکی از کتاب های کودکی ام می اندازد! و بازگشتم...
راه یک ساعتی "رفت" را که رفتیم، با پیرمرد روی نیمکتی بالای رودخانه نشستیم و 3 تن ماهی را که همراهمان برداشته بودیم به عنوان ناهار خوردیم و پای در راه بازگشت گذاشتیم...

وقتیکه به پایان مسیر رسیدیم، دوست پاستوریزه من که هیچگاه تمایلی به استفاده از سرویس های بهداشتی عمومی نشان نمی دهد، با هیجان به سمت سرویس بهداشتی عمومی آنجا دوید چون با تمام وجود معتقد بود همه جای دنیا از کابین پیرمرد تمیزتر هستند!
دوباره سوار مینی قرمزرنگ 39 ساله مان که از قد ما کوتاهتر بود شدیم و به راه افتادیم، از کنار آدمها و ماشین ها که عبور میکردیم، مردم بهمان لبخند میزدند و برایمان دست تکان میدادند! خب ماشین ما خیلی باحالتر از ماشین های همه آنها بود! داخل مینی قرمز حسابی داغ شده بود و من در تلاش بودم تا دربیابم که شیشه ام چگونه باز میشود و با جدیت در حال بررسی تمامی آپشن های ممکن برای باز کردن شیشه بودم که پیرمرد متوجه درگیری تمام و کمال من با شیشه شد و برایم مقداری instruction داد تا چه چیزی را به جلو بکشم و همزمان چه دستگیره ای را فشار بدهم تا شیشه باز شود اما نمیشد که نمیشد! من هم که دیدم نه تنها که تمام حواس پیرمرد علیرغم فشردن پایش به گاز، پی شیشه باز کردن من است؛ بلکه دوستم هم با ایما و اشاره و زیرلبی بهم میرساند که زودتر شیشه ام را باز کنم تا پیرمرد خودش در حین رانندگی به صندلی عقب نیامده تا شیشه من را باز کند، هول برم داشته بود که زودتر معمای شیشه را حل کنم که جانمان را نجات دهم! در همین حین که داشتیم یک پیچ تند را با سرعت گلوله از خشاب شلیک شده رد میکردیم، پیرمرد کلا فرمان ماشین را رها کرد و 180 درجه به عقب چرخید و هر دو دستش را به سوی شیشه من دراز کرد تا بازش کند و ما همچنان داشتیم می پیچیدیم!
در صحنه slow motion، که دو دست پیرمرد حدودا 100 ساله ای که 180 درجه چرخیده بود و مینی قرمز 39 ساله اش در حال رد کردن پیچ تندی بود، به سوی شیشه من می آمد، دستان دوستم به صورت کاملا غیرارادی به سوی فرمان رفتند و من که خطر را با تمام وجود حس میکردم هرچه در توان داشتم گذاشتم و شیشه ناگهان باز شد و من به مانند ارشمیدس که لخت و عور از گرمابه بیرون دوید و فریاد "یافتم، یافتم" سر داد؛ فریاد "باز شد، باز شد" سر دادم و تمام "دست ها" به مکان های از پیش تعیین شده شان بازگشتند!

تصویر متعلق به شیشه باز شده است! همینقدر و همین شکلی باز میشد! سرعت هم در تصویر مشهود است!
بالاخره به قلب طلایی نیوزیلند رسیدیم، شهر کوچک Waihi که قلب تپنده طلایی این خاک بکر است و معدن طلای بزرگ و فعالی دارد.
پیرمرد ما را به معدن طلای آنجا برد که خیلی بزرگ و جالب و طلایی رنگ بود ولی متاسفانه امریکا این معدن را از نیوزیلند خریده و درآمد بسیار زیاد آن مستقیم به جیب های بزرگ دولت و ملت امریکا وارد میشود.

در راه بازگشت، پیرمرد ما را به سوپرمارکت برد چون قرار بود شام امشب را ما تهیه کنیم و نیاز بود که خریدهایمان را انجام دهیم. وقتیکه به خانه اش بازگشتیم، دوستم شام خوشمزه ای را خیلی سریع تدارک دید و در حین شام خوردن صحبت های عجیبمان گل انداخت! پیرمرد خیلی عجیب بود! به "تناسخ" باور داشت و باورش در حد و اندازه ای بود که ادعا میکرد از زندگی های قبلی اش باخبر است. من هم که اووووه عاشق این مسائلم و دائم ازش سوال میپرسیدم و بحث دامنه دارتر میشد. پیرمرد عضو گروهی بود که با "هیپنوتیزم" گذشته آدم ها و زندگی های دیگرشان را بهشان یادآور میکردند و پیرمرد قصه ما معتقد بود که پیشترها در "آتلانتیس" زیسته است! بله! تمدن گمشده آتلانتیس!
پیرمرد حرف میزد و ما می پرسیدم و کم کم اینقدر ازش دانستیم که دیگر نه تنها از زندگی اش و خانواده اش و دختری که نامزدش بوده و بهش خیانت کرده بود و مادری که با مرگش زندگی پیرمرد را از این رو به آن رو کرده بود و الخ (!) می دانستیم، که در مورد این باورش که 2 کودک هرگز متولد نشده اش، یک دختر و یک پسر، ،در عالم بالا، منتظر هستند تا او پدرشان شود و آنها را به این کره خاکی بیاورد را هم فهمیدیم! و حتی اینکه با وجود اینهمه سن و سال و تقریبا یک قرن تجربه، 3 سال پیش از یک دختر بیست و چند ساله خواستگاری کرده بود تا مادر بچه هایش شود چون هیچ شکی نداشت که آن دختر قرار بوده مادر طفلان معصوم سالها در انتظار مانده عالم بالایش شود! دختر هم بعد از جواب منفی دادن به پیرمرد، با پسری آشنا میشود و بدون تشکیل دادن خانواده ای با پسر، از پسر 2 بچه می آورد، یک دختر و یک پسر، و اکنون خودش در نقش single mum به تنهایی مشغول بزرگ کردن بچه هاست و پیرمرد عمیقا مطمئن بود که این بچه ها حق او بودند و از این بابت افسوس میخورد! کلا آدم جالبی بود با باورهای خاص! آنشب تا دیروقت حرف زدیم و پس از امضا کردن کارت یادگاری برای پیرمرد، برای خواب به کابین خودمان رفتیم که فردا صبح زود مسافر بودیم...
No comments:
Post a Comment