روز اول سال 2014، روز خیلی عجیب و جالبی بود که خاطره خیلی خوبی برای من به جای گذاشت!
صبح بیدار شدیم و طبق برنامه قبلی میخواستیم که با ferry برویم آنسوی آب و از آنجا سوار شاتلی شویم که به مقصد Cathedral cove آدمها (و بعضا سگ ها) را سوار میکرد! هوا کمی ابری بود و خنک ولی ما زیاد جدی اش نگرفتیم. تنها چیزی که از Cathedral cove میدانستم این بود که مانند غاری در یک جزیره کوچک میان آب هاست و در صورتیکه آب پایین باشد (low tide) میتوان به جزیره و غارها وارد شد. همین اطلاعات ناقص را هم دوستم به من داده بود و اصلا نمیدانستم که باید انتظار چه چیزی را داشته باشم!
از آنجا که زمان low tide برایمان مهم بود، طوری برنامه ریختیم که ساعت 11 از اقامتگاهمان به سوی ایستگاه ferry برویم تا زمان low tide که حدود 1 بعدازظهر بود، به Cathedral cove برسیم. بعد از اینکه از ferry پیاده شدیم و سوار شاتل شدیم، آقای راننده شروع کردن به دادن توضیحاتی در مورد راه های رسیدن به Cathedral cove! ظاهرا ما را جایی پیاده میکرد و ما میتوانستیم یا یک ساعت و نیم راه برویم تا به نزدیکی های Cathedral cove برسیم و یا اینکه دم ساحل سوار water taxi بشویم تا هشت دقیقه ای ما را به آنجا ببرد.
برای راه رفتن چند تا مشکل داشتیم، اول اینکه هیچ کدوممان کفش مناسب پیاده روی نپوشیده بودیم و با دمپایی لاانگشتی های پلاستیکی مان آمده بودیم! دوم اینکه هوا سرد شده بود و کمی بارانی و already می لرزیدیم و سوم اینکه اگر یک ساعت و نیم راه میرفتیم low tide را از دست میدادیم و اصلا نمیتوانستیم به غارها وارد شویم! این شد که گزینه water taxi را انتخاب کردیم که البته پیدا کردن water taxi و محل سوار شدنش هم خودش داستانی جداگانه دارد! از سوی دیگر، دریا اصلا آرام نبود و کاملا ترسناک و وحشی به نظر میرسید!
خلاصه که دم ساحل منتظر رسیدن water taxi ماندیم و پس از کمی انتظار، یک قایق تندرو که مثل تاکسی ها، چهارخانه زرد و سیاه بود از دوردست های دریای طوفانی هویدا شد! من چون شنا بلد نیستم، activity های آبی تاحدودی برایم ژانر وحشت را دارند، به خصوص وقتیکه دریا ناآرام است و قایق کوچک و تندرو!
اسکله ای هم برای رفتن و سوار شدن نبود! Water taxi عملا یک جایی، وسط های دریا پارک کرد (!) و ما باید به آب میزدیم تا به آن برسیم! چون دریا ناآرام بود، موج ها هم خیلی بزرگ بودند و water taxi پارک شده وسط دریا برای خودش روی موج ها مثل یک قایق کاغذی بالا و پایین میرفت! خیلی صحنه هیجان انگیزی بود! آقای راننده water taxi و بچه شوفرش همون وسط های دریا پیاده شدند و از ما خواستند بزنیم به آب تا آنها کمکان کنند که سوار شویم! البته وقتیکه آنها میگفتند باید با عجله به آب میزدیم که با یک موج گنده به ساحل کوبیده نشویم!
وقتیکه با تمام این هیجانات و سلام و صلوات سوار شدیم، تا کمر کاملا خیس خیس شده بودیم! آقای راننده همانطور که وسط دریا پارک شده بودیم، برایمان از کارهایی که در موقعیت های مختلف خطر پیش می آید گفت که باید انجام می دادیم که همگی فقط شامل محکم سرجایمان نشستن بود! البته سر جای خود نشستن وقتیکه کمربندی برای بستن نیست و جلیقه نجاتی برای پوشیدن و دستگیره ای برای گرفتن، کمی غیر ممکن به نظر میرسد خصوصا اگر که با یک موج گنده و وحشی چپه می شدیم و وسط دریا و تخلیه میشدیم دیگر کمی سخت بود محکم روی صندلی مان بنشینیم!
داخل water taxi مثل یک شاتل (ون) بود که صندلی ها در دوطرفش، در یک جهت و در 3-4 ریف قرار دارند. اوووه راستی، قایقمان سقفی چیزی هم نداشت و کلا روباز بود! خلاصه وقتی که آقای راننده تمام سخنرانی هایش را برای 8 دقیقه آینده انجام داد، گاز قایق روبازش را گرفت و به راه افتادیم! هنوز یکی- دو دقیقه از به راه افتادمان بیشتر نگذشته بود که قایقمان اینقدر یه یک سمت کج شده بود که آقای راننده پایش را از روی گاز برداشت و از یکی-دو نفر خواست که آن یکی سمت بنشینند تا تعادل قایق حفظ شود! بعدش صاف شدیم!
8 دقیقه آینده وحشیانه و به سلامت گذشت و باز یک جای دیگر، وسط های دریا پارک کردیم و آقای راننده ازمان خواست که باز به آب بزنیم تا به جزیره برسیم که همانا Cathedral cove بود! بعد هم خودش وسط های دریای وحشی ایستاد و به هرکدام ما میگفت که کی پیاده شویم و دستمان را میگرفت و کمکمان میکرد که موج نبردمان. دوست من که بعد از من پیاده شد تقریبا زودتر از من به ساحل رسید آخر یک موج بزرگ محکم زده بود پشتش و کمکش کرده بود سریعتر به Cathedral cove برسد!
رسیدیم! قشنگ بود! سرد بود! بارانی بود! ما خیس بودیم! دریا وحشی بود! اما ما تن ماهی داشتیم و تقریبا خوشحال بودیم! راستش من واقعا نگران برگشت بودم با توجه به دریایی که مدام ناآرام تر میشد!
آقای راننده به ما که بلیت return تاکسی آبی اش را نفری به مبلغ 25 چوق فروخته بود، گفت که چند بار می آید و میرود تا تمامی مسافرهایش را بازگرداند و معمولا آخرین سرویسش ساعت 3 هست ولی مثلا دیروز به علت کثرت مسافر دریایی تا 4 در تردد بوده!
Cathedral cove خیلی قشنگ بود و دقیقا همینی است که در عکس می بینید! یعنی یک غار و نصفی وسط دریاست که وقتی آب بالا می آید این ساحل و غارها را آب میگیرد، ولی وقتی که آب پایین است میتوان به ساحل پا گذاشت و از درون غارها عبور کرد.



از حدود ساعت 2 دیگر ما لب ساحل منتظر water taxiمان نشسته بودیم که بیاید و ما را از بین امواج نسبتا خروشان به ساحل امن برساند که یکدفعه عکس گرفتنمان گرفت! این تکه عکس های دیوانه وار و خنده داری که گرفتیم خیلی خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم و بالا پایین پریدیم و خوش گذراندیم! وقتیکه به خودمان آمدیم دیدیم ای دل غافل، ساعت 9 دقیقه از 3 گذشته است و درواقع کمی خوف کردیم! اگر واقعا آخرین سرویسش 3 بود، چی؟! ولی ما که همانجا داشتیم بازی میکردیم و اگر می آمد بالاخره می دیدیمش پس حتما نیامده بود!
اول کمی خونسردانه منتظرش ماندیم و دیدیم 3.30 شد و آب کم کم بالا می آمد و مردم کم کم می رفتند و جزیره کم کم خالی میشد و ما کم کم دوباره سردمان میشد و توی دلمان کم کم خالی میشد!
3.30 که شد شروع کردیم به همدیگر نگاه های معنادار انداختن که یعنی حالا توی یک جزیره دور افتاده در دل یک جزیره دور افتاده دیگر که خودش درون یک جزیره دور افتاده دیگر است و ما راه بازگشت نداریم و آب دارد بالا می آید که غارمان را پر کند و کسی اصلا نمی داند ما اینجا هستیم چه غلطی بکنیم؟! من که مکررا به یاد "دکتر ارنست" و "رابینسون کروزوئه" بودم و به حالشان غبطه میخوردم که حداقل جزیره شان عصرها به زیر آب فرو نمیرفت!
کمی دیگر که گذشت، شروع کردیم با لحنی کاملا امیدوارانه و fake از تک و توک آدمهایی که در جزیره مانده بودند به سوال کردن که آیا آنها هم منتظر water taxi هستند یا نه! و وقتیکه جوابهای منفی شان را شنیدیم و پرسیدیم پس چگونه خود را میخواهند از خطر بالقوه (!) جزیره برهانند، مطلع شدیم که اگر از پله های چوبی که در یک گوشه جزیره تعبیه کرده بودند، بالا برویم، مسیر راه رفتن 45 دقیقه ای از میان جنگل هست که آدم را از اینجا میرهاند و به پارکینگ اصلی میرساند! به مولا قسم که شنیدن اینکه یک راه زمینی هم برای خلاص شدن از آن "جزیره زیر آب برو" هست، بهترین و البته تنها عیدی سال 2014 من بود!
این شد که تصمیم گرفتیم 15 دقیقه دیگر هم، یعنی تا ساعت 4 منتظر بمانیم و اگر باز هم water taxi نیامد، پیاده به راه بیفتیم. البته در این 15 دقیقه هم بیکار ننشستیم و به سختی (واقعا خیلی سخت)، آنلاین شدیم چون اصلا انگار امکان باتصال به بقیه دنیا از آن جزیره خیلی سخت بود و موبایل هایمان به اینترنت وصل نمی شدند و تلفن هایمان آنتن نمی دادند!

با تلاش فراوان، شماره Paul که همانا راننده خوش قیافه water taxiمان بود را به دست آوردیم و در صدای فریاد موج ها و قهقهه مرغان دریایی که به حال ما می خندیدند این پیغام ضبط شده را شنیدیم "The water taxi has been cancelled for the rest of the day"!
اوه شِت!
و به راه افتادیم!
دمپایی هایمان روی سنگ ها و گل ها سر میخوردند و سردمان بود اما من یک جور عجیبی داشتم با زندگی حال میکردم!

دقیقا نمیدانم چرا اینقدر خوشحال بودم، ولی با تمام وجود خوشحال و سرحال بودم و داشتم حال زندگی را می بردم و به دوستم هم میگفتم که به جای غر زدن (که البته حقش بود)، با این اتفاقات باحال و عجیب و غیرمنتظره حال کند! نمیدانم چرا نهایتا حال نکرد!!! view های خیلی خوبی هم داشت مسیر جنگلی مان!

راه 45 دقیقه ای به سوی پارکینگ اصلی را با دمپایی هایمان پیمودیم و به هر جنبنده ای که رسیدیم، چشم در چشمش دوختیم و پرسیدیم که آیا در مسیر پارکینگ اصلی هستیم؟! جوری سوال میکردیم که شنونده و انواع جنبندگان یقین حاصل میکردند که بوگاتی مشکی ما در پارکینگ اصلی پارک شده است و ما برای رسیدن به آن سر از پا نمی شناسیم! بالاخره رسیدیم اما...خب حالا چکار کنیم؟!

این پارکینگ اصلی که خودش جایی نبود! یعنی به جایی وصل نبود و نشانی از آبادی اطرافش نداشت! در همین حال و احوالات "چه کنم، چه کنم" بودیم که چشممان به شماره شاتلی خورد! انگار شاتل تلفنی! و این تنها راه بود! هرچند که میدانستیم ارث پدرش را تمام و کمال از ما طلب خواهد کرد به شاتل زنگ زدیم و در همان حین باران خیلی شدت گرفت و ما دم در توالت صحرایی پناه گرفتیم که خیس تر و سردتر از قبل نشویم! راننده شاتل گفت که 20 دقیقه طول میکشد تا به آنجا برسد و در این 20 دقیقه آخرین آذوقه مان را که آب نبات های چسبو و خیسی بودند را مک زدیم!
بالاخره بعد از 20 دقیقه شاتل قرمز رنگمان با راننده اش که یک خانم پرحرف بود آمد! داستانمان را به خانم راننده شاتل قرمز گفتیم و گفتیم که بسیار بسیار میخواهیم که Paul را یک جایی خفت کنیم و پولمان را از حلقومش بکشیم بیرون! از خوش حادثه، خانم راننده شاتل قرمز، پل راننده تاکسی آبی را می شناخت و گفت ما را سر راه میبرد دم خانه اش ولی اول به او تلفن میزند. من گفتم که پل موبایلش را جواب نمیدهد و به جای خودش، صدای پیغام ضبط شده اش را می شنوید ولی حالا اگر میخواهید امتحان کنید، خب بکنید!
خانم راننده شاتل قرمز هم با موبایل خودش شماره پل را گرفت و پل عزیز هم بلافاصله جواب داد! خانم راننده موبایلش را روی اسپیکر گذاشت و با پل مشغول گپ و گفتمان های سال نویی شد و پل هم خرکیف شده بود که خانم راننده شاتل قرمز در این روز سرد و بارانی اول سال زنگ زده تا سال نو را به او تبریک بگوید! ولی خانم راننده شاتل قرمز خیلی ماهرانه درست زد وسط برجک پل و بعد از اینکه پرسید الان خانه است یا نه و جواب مثبت شنید، گفت خب من الان با دو تا lady جوان که از سرویس امروزت راضی نبودند می آیم در خانه ات و پل پشت تلفن زرد کرد!
10 دقیقه بعد دم خانه پل بودیم! خانه که نبود، نیمچه قصری بود و مثل اینکه کار water taxi را تفننی و به عنوان شغل دوم جدیدا شروع کرده بود. پل قدبلند خوش قیافه تا در را باز کرد با ژست خیلی دختر خر کن و کار کشته ای دستانش را در امتداد افق مانند بال های کلاغ باز کرد و گفت "apologies ladies"!!!
با این حرکت کاملا دخترکش و حرفه ای، دوستم که کاملا خلع سلاح شد و به دام عشق پل و چشم های خوشرنگش افتاد، اما من که پل های زیادی در عمرم دیده ام و فیگورهایشان را فوت آبم (!)، با یک حالت خیلی شاکی پرسیدم "what happened?"
پل هم شروع کرد به یاوه سرایی که هوا طوفانی بود و شاگرد شوفرم (!) سردش بود، که من اینجا جفت چا پریدم وسط حرفش و گفتم "درست مثل من! تازه من خیس هم شده بودم و داشتم از سرما می لرزیدم!" و ادامه داد که فکر کرده همه مسافرهایش را برگردانده و متوجه نشده که ما دو تا که بلیت دوطرفه خریده بودیم هنوز در جزیره ایم و این حرف ها! بعدش هم قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، دست در جیبش کرد و 25 دلار درآورد و با یک شیشه chili کاردرست داد دست من!
دوستم که فکر میکرد خیلی کارمان درست است که نصف پولمان را بدون خون و خونریزی از حلقوم آقای پل کشیدیم بیرون، رسما ذوقمرگ شده بود و چیز دیگری از این دنیا نمیخواست و به داشته هایش قانع بود و در چشمان خوشرنگ آقای پل ذوب شده بود، اما من که همچنان شاکی بودم و نمیخواستم بگذارم که کسی روز اول سالی حق و حقوقم را بخورد و به من به چشم یک ضعیفه middle-easternی نگاه کند، پول ها و شیشه چیلی را محکم گرفتم و زل زدم آن بالا بالاها در چشمان آقای پل (مستقیم اگر نگاه میکردم به زانوهایش زل میزدم!) و با محکم ترین لحن ممکن که برایم خودم هم تعجب آور بود گفتم
"Thanks, but actually we want the FULL-REFUND"! اوووف!!!
توضیح یک ثانیه بعد، خارج از توان من هست! در یک ثانیه بعد، دوستم به سویم برگشت و عجیب ترین نگاه تاریخ بشریت را به من انداخت! نگاهش ملغمه عجیبی از حیرت زیاد و مقداری سرزنش و کمی ترس و کلی چیزهای دیگر بود! از آن نگاه هایی که وقتی آدم برای یک غریبه یک پررو بازی خیلی خیلی زیاد درمی آورد که مامان آدم هم آچمز می شود، مامان آدم به آدم می اندازد از بس که انتظار نداشته و اینها و دامنه سرزنشی این نگاه خیلی گسترده است اما در هرحال این نگاه موضع "حال کردنی" هم دارد!
و نگاه آقای پل کلا حیرت و سرگشتگی خیلی خیلی زیاد بود و بدش نمی آمد که این بچه پررو مو مشکی خیس را بزند و له و لورده کند که روز اول سالی که از آن پایین پایین ها چشم در چشمانش دوخته و ادعای حق و حقوق میکند!
این یک ثانیه سکوت مرگبار که گذشت، با همان لحن محکم و جدی به آقای پل گفتم که اگر مثل بچه آدم دنبالمان می آمد، نه تنها که ما نمی ترسیدیم که جزیره مان زیر آب برود و ضربه روحی نمیخوردیم (!) و مجبور نمی شدیم 45 دقیقه در یک راه جنگلی خیس با دمپایی پلاستیکی زیر باران تردد کنیم و سردمان نمیشد و لیز نمی خوردیم، بلکه هزینه بازگشتمان هم خیلی کمتر میشد، چون باید نفری 3 دلار به شاتلی که ما را تا ferry میبرد، میدادیم و نفری 6 دلار به ferry! اما الان باید نفری 25 دلار به خانم راننده شاتل قرمز بدهیم و دوباره نفری 6 دلار به ferry! و خلاصه اینکه خیلی از نظر مالی و روحی ضربه خوردیم و به کمتر از فول-ریفاند قانع نیستیم!
در اینجا بود که دهان آقای پل بسته شد و fair enough گفت و 25 دلار بقیه پولمان را هم پس داد!!!
بعدش من بودم که ذوقمرگ بودم و حس یک ابرقهرمان را داشتم و به خودم می بالیدم و دوستم بود که هنوز از مرحله حیرت خارج نشده بود و تا آخر شب، دقیقه ای 3 بار، جمله معروف من را
(Thanks but actually we want the full-refund) با همان لحن خودم تکرار میکرد و دائم در مدح این پیروزی سخن فرسایی ها میکرد!!!
خانم راننده شاتل قرمز هم که خیلی حال کرده بود و به به و چه چه میکرد و همان موقعی که پل شیشه چیلی را به دستم داد، خانم راننده شاتل قرمز به شیشه چیلی نگاه کرد و به خودش اشاره کرد که یعنی این سهم من! من هم که دلیلی نمی دیدم به جز 50 دلاری که داریم به خانم راننده شاتل قرمز میدهیم، شیشه چیلی غرامت جنگی را هم بدهیم، کلا به روی خودم نیاوردم و مخصوصا وقتیکه داشتیم دم ایستگاه ferry، از شاتل قرمز پیاده می شدیم، خانم راننده شاتل قرمز به شیشه چیلی که مانند پرچم افراشته پیروزی در دستان من بود، اشاره کرد و محض یادآوری گفت "enjoy that" و من هم گفتم "we will" و غرامتمان را دو دستی چسبیدم و نگذاشتم که از دستانمان بیرون ببرندش!
در زمان ferry سواری، با یک حساب سرانگشتی در نهایت غرور و افتخار به این نتیجه رسیدیم که برای بازگشت از Cathedral cove در نهایت نه تنها هیچ پولی خرج نکردیم که هیچ، بلکه 6 دلار هم کاسب شدیم و ایضا به صورت رایگان water taxi سوار شدیم و از سوی دیگر مسیر پیاده روی را هم دیدیم و یک شیشه چیلی 10-12 دلاری هم غرامت جنگی به دست آوردیم! خلاصه که خیلی خیلی روز باحال و عجیبی بود! با 6 دلار درآمدمان هم گوجه و بادمجان خریدیم و شب برای خودمان یک گوجه-بادمجان عالی درست کردیم و نوش جان کردیم!
پیامی که روز نخست سال جدید برای من داشت، این بود "ممکن است که روزهایت آکنده از چالش باشند، اما بجنگ و به پیش برو و بدان که در نهایت پیروزی از آن توست"!
حساب سر انگشتی!: خرج رفت و برگشت برای هرکداممان باید 43 دلار میشد (12 دلار فری + 6 دلار شاتل + 25 دلار water taxi)
اما نهایتا خرج رفت و برگشت هرکداممان 40 شد : (12 دلار فری + 3 دلار شاتل + 25 دلار شاتل تلفنی!)
یعنی نفری 3 دلار هم کاسبی کردیم که در مجموع میشود 6 دلار و water taxi هم سوار شدیم و شاتل تلفنی لوکس اختصاصی هم گرفتیم! تازه 10-12 دلاری که شیشه چیلی می ارزید را به حساب نیاورده ام که آن را هم در سفر برای کسی کادو بردیم!!!
No comments:
Post a Comment