Monday, 9 February 2015

سفرنامه جزیره شمالی نیوزیلند- روز هفتم- 2 ژانویه 2014

فردا صبح که بیدار شدیم خیلی هیجان زده بودیم، آخر قسمت مهیج سفرمان تازه از امروز آغاز میشد! میخواستیم برای اولین بار couchsurfing کنیم! آنهم درست in the middle of no where در شهر کوچک Katikati! 
2 ماه پیش که برنامه سفر را میریختیم، برنامه مان رفتن از Whitianga به  Tauranga بود؛ ولی از آنجا که در Tauranga اقامتگاهی با قیمت مناسب پیدا نکرده بودیم، به دوستم پیشنهاد دادم couchsurfing کنیم و دخترک خام و بی تجربه هم خودش را به دستان ماجراجوی من سپرد و مخالفتی نکرد! 

از تقریبا یک ماه پیش، قرار و مدارهای couchsurfing را با یک پیرمرد از اهالی Katikati که شهر خیلی کوچکی در 40 دقیقه ای Tauranga هست، گذاشته بودم که برای 2 شب ما را در خانه اش بپذیرد. پیرمرد که سالهاست couchsrfer ها را می پذیرد و ما میهمانان چهارصد و بیست و دو و چهارصد و بیست و سومش بودیم، ظاهرا خیلی مشتاقانه منتظر نزول اجلال شاهزاده خانم های پارسی اش بود، چون بین این چهارصد و خورده ای میهمان، هرگز میهمانی از سرزمین پارس نداشته است! پیرمرد تمام این یک ماه را با ایمیل و تکست مرتبا با من در تماس بود و پیش از نزول اجلالمان، مقدممان را مرتبا فرخنده می داشت! 

این شد که آنروز، روز دوم ژانویه 2014، پس از چند ساعت اتوبوس سواری، در ایستگاه شهر کوچک Katikati از اتوبوس پیاده شدیم تا دستان فرز و چالاک پیرمردی لاغر و بلند بالا از اهالی Katikati که با مینی قرمز و کوچولو و 39 ساله اش به استقبالمان آمده بود را به گرمی بفشاریم! البته دوستم زیادی دستان پیرمرد را به گرمی فشرد به صورتیکه ناخن های تیزش تا قعر استخوان های پیرمرد بیچاره نفوذ کردند و من خنده ها کردم و جامه ها بدریدم و اشک ها بر گونه فشاندم! بعد هم پیرمرد، خشنود و متعجب از اینکه دو لیدی اینقدر سبکبار و راحت سفر میکنند، وسایلمان را در مینی قرمزش به راحتی جای داد و ما سوار شدیم. من که با دیدن صحنه "دست دادن" دوستم و دیدن مینی قرمز 39 ساله میدانستم تمام طول راه خنده های ضایع آنی غافلگیرم خواهند کرد، صندلی ماشین را خواباندم تا به صورت داوطلبانه، صندلی عقب سوار شوم که هرچه میخواهم بخندم و کسی را نرنجانم! البته چه سوار شدنی که به محض اینکه وارد ماشین شدم و خودم را رها کردم که روی صندلی عقب فرود بیایم، متوجه شدم چه خبطی کردم، زیرا که بسی دیرتر از زمان پیش بینی شده ام بر صندلی فرود آمدم و اینقدر پایین بودم که احساس میکردم مستقیم و بدون هیچ واسطه ای کف زمین نشسته ام!



پیرمرد واقعا پیر بود، حدود یک قرنی زندگی کرده بود و از جنگ جهانی دوم خاطره ها داشت! یادم نیست چه ها گفتیم و چه ها نگفتیم، فقط یادم هست بیخودی میخندیدم و دوستم هم بیصدا میخندید و کبود میشد و می لرزید! پیرمرد هم که کلا فاز ما را پسندیده بود، شیرین کاری میکرد و پایش را تا آخر روی گاز فشار میداد و با مینی قرمز 30 ساله اش ویراژها میداد و در حین گاز دادن و پیچیدن در حد یک جغد خیلی کارکشته و flexible برمیگشت عقب و من را نگاه میکرد و با من معاشرت ها میکرد و دوستم دائما پیچ های جاده را می پایید و رنگش میپرید! 
بالاخره به خانه اش رسیدیم! یعنی فکر میکردیم به "خانه اش" رسیدیم ولی در واقع به کابین چوبی اش رسیده بودیم که در میان باغچه کوچکش پارک شده بود!


یک کابین چوبی از آنهایی که می بندند به ماشین و می رانندش! کابین پیرمرد برق نداشت، و آب هم! البته تلویزیون داشت که به یک پریز برق در یک اتاقک که در باغ کوچکش ساخته بود و برق داشت، وصل بود! پیرمرد اصلا هیچ چیز نداشت، ولی خوشحال بود و راضی و آنچه را که داشت با چهارصد و خورده ای نفر پیش از ما تقسیم کرده بود.
کابین خیلی کوچک دیگری هم داشت که توالت و دوش حمام آنجا بود و آب روان داشت! آب! آب! آب!
کابین چوبی دیگری را هم که به عنوان اقامتگاه دو شب آینده ما به ما داد، تا به حال حداقل چهارصد و خورده ای آدم در آن خوابیده بودند و مرد نیوزیلندی هم که در سال 1950 ساخته بودش آنرا به ماشینش بسته بود و در تمام دنیا گردانده بودش! کابین کوچک ما هم برق نداشت، و ما باید آن بالا، بالای پله ها چسبیده به هم میخوابیدیم! 



بعد، پیرمرد با سبزی ها و گیاهان ارگانیک باغچه اش که همان موقع چیدشان، برایمان شام درست کرد و پای های خوشمزه ای را هم که از یک کافه در شهر مخصوص میهمان های پارسی اش خریده بود، آماده کرد و شراب سفیدی را هم که ما برایش تحفه راه برده بودیم باز کرد و شیشه چیلی غرامت دیروزمان را هم سر میز گذاشت و شام بسیار خوشمزه ای را برایمان تدارک دید.



پای ها واقعا عالی بودند و سبزیجات ارگانیک باغش هم که با روش مخصوص پخت، بی اندازه خوشمزه شده بودند و ما دو نفر، تا  ذره آخر غذایمان را با اشتهای سیری ناپذیری خوردیم! خیلی خوشمزه بود! خیلی بیشتر از ظاهر غلط اندازش!

هوا کم کم داشت تاریک میشد  و صحبت های ما کم کمک گل می انداخت که پیرمرد چراغ گازی اش را روشن کرد و شبمان روشن شد!

بعد، خواست که ظرف ها را بشورد و ما که نمی دانستیم بدون آب روان چگونه میتوان ظرف شد با head lampهایی که بهمان داده بود تا به پیشانی مان بزنیم که در آن تاریکی به در و دیوار برخورد نکنیم، با حیرت به پیرمرد و روش ظرف شستنش چشم دوختیم! اول به shower cabin رفت و یک قابلمه را پر از آب کرد و آورد و روی گاز گذاشت تا به جوش بیآید. بعد ظرف های کوچکتر را در قابلمه روی گاز ریخت که آبش قل میزد و مایع ظرفشویی هم بهشان اضافه کرد و بعد تک تک با یک انبر درشان آورد (چون خیلی خیلی داغ بودند) و با یک برس ظرفشویی شستشان و بدون آب کشیدن (خب آب روانی نبود)، با یک پارچه خشکشان کرد و سرجایشان چید! درون ظرف های بزرگتر هم که داخل قابلمه جوشان جا نمی شدند،  آب داغ ریخت و به همان روش شستشان! ما هم تا توانستیم کمک کردیم ولی خب خیلی داغ بودند و حتی با حوله دستمان میسوخت، ولی تا جایی که از دستمان برآمد، همکاری کردیم.

دیرتر، بعد از حرف های خیلی زیادی که زدیم با head lamp هایمان از میان باغچه تاریک، برای خواب به کابین خودمان رفتیم که از اینجا به بعدش خیلی بهمان خوش گذشت! یا بهتر بگویم خیلی به من خوش گذشت! آخر همه چیز که عجیب بود و ما یک جای عجیب بودیم و توی یک کابین چوبی 63 ساله که حداقل چهارصد و خورده ای آدم دیگر در آن خوابیده بودند، خوابیده بودیم و همه جا خیلی تاریک بود و پیرمرد کمی عجیب و غریب بود و به تناسخ باور داشت و کسی نمی دانست که ما آنجاییم و در کابینمان هم نه تنها قفل، که بسته هم نمیشد و چسبیده به یکدیگر هم که خوابیده بودیم و تمام اینها شد چاشنی آنشب من که تا دیروقت، دوستم را بترسانم و از فیلم های ترسناکی که در یک کلبه چوبی در میان جنگل اتفاق می افتند برایش تعریف کنم و صحنه را شبیه سازی کنم و تا چشم هایش کمی گرم میشود به دیوار چوبی کابینمان بکوبم و دوستم سنکوپ کند چون فکر کند که پیرمرد با اره بیرون در ایستاده و الان دارد مودبانه در میزند که بیاید تو و ما را نفله کند! آنشب تا دیروقت خیلی خندیدیم و شب خیلی متفاوتی گذشت! برای من که شب فوق العاده خاطره انگیز و بامزه ای شد! دوستم؟ الله اعلم!

No comments:

Post a Comment