پیش نوشت: عکس ها، هیچ انعکاسی از آن زیبایی رویایی که دیدیم، را ندارند!
صبح با بوی نیمروی خوشمزه ای از خواب بیدار شدیم و خیلی ناامید کننده بود که یادمان آمد به جز چند شکلات و چای چیزی برای خوردن نداریم و اقامتگاهمان جای خیلی دوردستی است، در جاده ای دور افتاده که از هر فروشگاهی خیلی فاصله دارد و باران تندی هم می بارد که اجازه بیرون رفتن بهمان نمی دهد.
در حالیکه در آشپزخانه اقامتگاهمان بی هدف پرسه می زدیم و به صبحانه های بقیه با حسرت نگاه می کردیم، متوجه شدیم که backpackerمان بعضی مواد خوراکی را برای فروش دارد و این شد که شادمانه تخم مرغ و نان خریدیم و برای خودمان نیمرو درست کردیم و با لذت فراوان و خیلی با طمانینه خوردیم! تا ساعت 1.45 دقیقه بعد از ظهر که به دنبالمان می آمدند تا ما را به "غارهای کرم شب تاب" برسانند، کاری برای انجام دادن نداشتیم این شد که کمی پازل حل کردیم (که البته حل نشدند) و مانیکور (!) کردیم! ساعت 1.45 با وسایلمان داخل ون بودیم و به سمت "غارهای کرم شب تاب" روانه.
تور ما 12 نفره بود و راهنمایمان همه چیز را خیلی خوب و کامل توضیح میداد. در راه رسیدن به غارهای کرم شب تاب، از جاهایی عبور کردیم که میلیون ها سال پیش، بستر اقیانوس بوده اند...
به غار که رسیدیم، کلاه های ایمنی چراغ دار را بر سر گذاشتیم و سوار بر قایق کوچکی شدیم که آرام آرام ما را به عمق رویا فرو می برد...انگار میکردی که در خوابی بس شگرف، آسمان با تمام ستاره هایش فرو افتاده بود و تو پاروزنان پهنای آسمان را می شکافتی و به پیش میرفتی.. قایق به آرامی در سکوت آسمان پرستاره پیش میرفت... رویایی بود رویایی... It was a dream-like dream...

\

دلت میخواست، آنجا، همانجا، در همان قایق کوچک قرمز رنگ، مردی داشته باشی که سر بر شانه اش بگذاری و بدون کلامی خود را به دستان پرستاره شب بسپاری...
غار سقف آسمان بود و کرم های شب تاب، ستاره های روشنش...
دیرتر به Rotoroa می رفتیم...
پی نوشت: عکس ها، هیچ انعکاسی از آن زیبایی رویایی که دیدیم، را ندارند!
No comments:
Post a Comment