25 جولای 2014-ونکوور
خیلی زود 25 جولای از راه رسید. ویزای من تازه 10 روز پیش رسیده بود و تنها چند روز قبل از سفر بلیت هایم را خریده بودم و برنامه های سفر را در چشم به هم زدنی ریخته بودم و چشم که باز کردم، در هواپیمای ایرلاین Air New Zealand با پرواز مستقیم 13 ساعت و 15 دقیقه ای از آکلند، راهی ونکوور بودم. پروازی به گذشته...

پرواز من از نیوزیلند ساعت 8 شب روز 25 جولای انجام میشد و بعد از 13 ساعت و 15 دقیقه بر فراز اقیانوس ها پرواز کردن، ساعت 2 بعد از ظهر روز 25 جولای به ونکوور وارد شدم! یعنی انگار که 25 جولای 2014 را دو بار، و هربار در یک سر این دنیای بزرگ زندگی کردم...
داخل پرواز ویار بستنی گرفته بودم (تاثیر فیلمی بود که داشتم میدیدم و هنرپیشه اش در یک صحنه کوتاه داشت بستنی میخورد و این تنها چیزی بود که توجه من را حسابی به خودش جلب کرد!) و تمام فکر و ذکرم شده بود تماما بستنی و انتظار تلخی برای رسیدن به خشکی که بستنی فروشی داشته باشد و عمیقا احساس عجز و ناتوانی من را فراگرفته بود و احساس میکردم که یک جایی وسط آسمان و برفراز اقیانوس ها آدمی که بستنی بخواهد دستش بسته است که معجزه اول رخ داد. شام را سرو کردند و دسر، خوشمزه ترین بستنی بنفش رنگی بود که در تمام عمرم خورده بودم. قیامت بود!
دومین coincidence جالب هوایی این بود که من داشتم بدون هیچ دلیلی به این فکر میکردم که اگر خواهرم همسفر من بود و کسی در هواپیما حالش بد میشد و سرمهماندار از مسافران خواهش میکرد که اگر کسی پزشک هست خودش را معرفی کند، خواهرم عمرا به روی خودش می آورد! درست برعکس بابا! و داشتم فکر میکردم که وااسفا! همه دنیا فهمیدند که چه پزشک قابلیست به جز خودش! که ناگهان سرمهماندار اعلام کرد که نیاز فوری به پزشک دارند!!!
برفراز آسمان ونکوور که رسیدیم شادی زائدالوصفی من را فراگرفت و مطمئن شدم که همسفرانم همه متوجه شوند که من چه انسان خفنی هستم که اکنون در آسمان ونکوور در حال پرواز هستم و کم چیزی نیستم!
و رسیدیم...
کت زمستانی ام را که از زمستان نیوزیلند با خودم آورده بودم، ته کیف سفری مشکی جدیدم مچاله کردم و تابستانی به تابستان ونکوور وارد شدم...
فرودگاه ونکوور هیچ پخی محسوب نمیشود! اگر فرودگاه های عظیم و خیلی کاردرستی دیده باشید، فرودگاه ونکوور در نظرتان جلوه حقیرانه یک فرودگاه دورافتاده در یک روستای کوچک را دارد، برای من هم همینطور بود...

ما تازه از راه رسیده ها را به صف کردند. از این صف هایی که آدم باسن جلویی اش را می چسبد و داخل طناب های پیچ در پیچ راه میرود تا بعد از مدتی به یک جایی برسد، با این تفاوت که بعد از حدود نیم ساعت که من و باسن جلویی ام از ته صف به سر صف رسیدیم، دیدیم که ای دل غافل خبری نبود! یعنی اصلا الکی ما را آنجا به صف کرده بودند! سر صف مثل ته صف بود! دلیلی برای صف کشیدن وجود نداشت! فقط سرصف یکی از کارکنان فرودگاه ایستاده بود و به هرکس که سر صف میرسید میگفت برود داخل یکسری طناب دیگر و صف واقعی! یعنی کل صف سرکاری بود! به جای اینکه کارکنانشان را زیاد کنند یا فرودگاهشان را بزرگ کنند، شیوه کنترل کردنشان، با صف های سرکاری است! خیلی خر هستند این کانادایی ها!
صف واقعی هم خیلی طولانی بود، حدود 45 دقیقه طول کشید تا به مامور کنترل کننده مدارک رسیدم و بالاخره وارد کانادا شدم. فرودگاه چیز خاصی نداشت و این شد که روی یک صندلی نشستم تا wifi گوشی ام را راه بندازم و سرچ کنم ببینم از فرودگاه چطور باید به downtown برسم که wifi راه نمی افتاد. نمیدانم چرا. بقیه استفاده می کردند و خیلی روی اعصاب بود! بعد، همینطور فارسی بود که می شنیدم!
از صندلی پشت سریم، صدای یک پسر جوانی آمد که با طعنه به یکی دیگر که بعد معلوم شد دختر جوانی بود گفت "اوناهاش اوناهاش! اونم حتما خاله ات هست که موهاشو زرد کرده!".
بعد آقای صندلی روبروم هم که مدام بهم لبخند میزد بلند بلند پشت تلفن فارسی حرف میزد.
2 تا خانواده ایرانی هم آمده بودند استقبال خاله شهین و خلاصه ایرانی بود که در فرودگاه ونکوور میجوشید که خب این هم برای من چندان چیز دلپذیری نیست!
wifi که وصل نشد، وسایلم را برداشتم و رفتم بیرون و از یک راننده تاکسی هندی پرسیدم که ارزانترین راه رسیدن به downtown چی هست و گفت که Skytrain و جایی به آسمان اشاره کرد! آنجا که اشاره کرده بود طبقه چهارم ساختمان روبرویی بود که Skytrain آنجا می آمد! منی که تا بحال ندیده بودم قطار به جر روی زمین یا زیر زمین، جای دیگری تردد کند با شگفتی زائدالوصلی پرسیدم که واقعا قطار توی طبقه چهارم هست؟! که بود! طبقه چهارم!!! با پله برقی 4 طبقه را رفتم بالا و دستگاه هایی مثل خودپرداز دیدم که برای خرید بلیت قطار بود و با دردسر متوجه شدم که چکار کنم و یک نفر کمکم کرد که بدانم برای چند zone باید بلیت بخرم و بالاخره از دستگاه بلیت خریدم و ایستادم که قطار (که مثل مترو است، اما زیر زمین نیست و توی آسمان هست) برسد. وقت رد شدن از گیت، بلیتم را در هر سوراخی که دیدم، فرو کردم که گیت برایم باز شود (مثل متروی تهران) اما باز نمیشد و بالاخره یکی بهم گفت که همینجوری باید از گیت رد شوم و بلیتی نیست. سوار قطار شدم اما بلیتم را دو دستی چسبیدم چون ظاهرا گاهی به صورت رندوم بلیت کسی را چک میکنند و اگر آدم بلیت نداشته باشد، رسما بیچاره میشود! سوار شدم! در ایستگاهی مرکز شهر پیاده شدم که طبق پرس و جوهایم در فرودگاه و نقشه خوانی هایم به این نتیجه رسیده بودم که بعد از پیاده شدن آنجا، باید around the corner بروم و یک ایستگاه اتوبوس پیدا کنم و اتوبوسی را سوار شوم که من را به خیابان burnaby میبرد. در ایستگاه اتوبوس با چمدان صورتی کوچک و کیف مسافرتی مشکی شانه ای کوچکم و تیوبم (که پوسترم داخلش بود) ایستاده بودم که از آقای کناردستی پرسیدم که اینجا آدم چطوری پول اتوبوس را میدهد و گفت که خودش کارت دارد ولی فکر میکند که با سکه هم میشود. من هم که تازه به این سرزمین وارد شده بودم و یک 5 دلاری کانادایی داشتم و coin ام کجا بود که اتوبوس بامزه آمد.
راننده های اتوبوس توی نیوزیلند به شکل دردناکی خونسرد و آرام هستند، مسافرها هم همینطور. میشود که آدم برود داخل اتوبوس و کنار راننده بایستد و با حوصله سوراخ سمبه های کیفش را کاوش کند و پول خرد ها را یکی یکی دربیاورد و بشمرد و به راننده بدهد که بلیت بگیرد و راننده بدون هیچ اعتراضی خیلی خونسرد منتظر بایستد و هیچکس هم سر آدم فریاد نکشد و زندگی را برای آدم جهنم نکند. اما انگار توی کانادا، راننده های اتوبوس بیشتر شبیه ایران هستند تا نیوزیلند!
سوار اتوبوس کوچولو شدم و چمدان صورتی و کیف مشکی و تیوب پوسترم را خیلی تیز و فرز بردم بالا و با اسکناس 5 دلاری که دستم بود از راننده خواستم که به burnabby Street که رسیدیم به من یک ندایی بدهد که پیاده شم که راننده تقریبا فریاد کشید که "ما burnabby نمی رویم و باید Thurlow پیاده بشی و بقیه اش رو خودت پیاده گز کنی" و زیر لب یک غرولندی هم کرد. بعدش من که اسم خیابان ها برام ناآشنا بود آرام ازش خواستم که اسم خیابانی را که باید پیاده بشم دوباره تکرار کنه که با بیحوصلگی سرشو تکون داد و دوبار پشت سر هم گفت Thurlow و خیلی بیحوصله تر spell اش کرد! T- H-U-R-L-OW و به مونیتور کوچیک بالای سرش اشاره کرد که یعنی اسم ایستگاه ها روی مونیتور نوشته میشه. بعدش من که اصلا انتظار این برخورد را نداشتم با ترس و لرز اسکناس 5 دلاریم رو به راننده نشون دادم و ازش پرسیدم که میتونم با این 5 دلار بلیت بخرم که تقریبا داد زد که باید coin داشته باشم و اونهم دقیقا 2.75 دلار که من ترسیدم و وسایلم را کول کردم و بغل زدم که پیاده بشم قبل از اینکه کتک بخورم که دلش سوخت و بهم گفت "برو بشین پول نمیخواد بدی!".
وقتی داشتم میرفتم بشینم و سعی میکردم خیلی چست و چابک حرکت کنم که راه کسی را نبندم یک مرد خیلی گنده که یکم دیوانه بود شروع کرد با پاهای گنده اش چمدان صورتی من را هل دادن و بلند بلند غر زدن که برو کنار! البته به نظر آدم صددرصد نرمال نمی آمد. بعدش وقتی که داشتم مینشستم، یک خانم آسیایی تبار بهم گفت که بهتره 5 دلاریم را بگذارم توی جیبم بجای اینکه دستم بگیرم because here is Vancouver and this is Davie Street!!!
ورودم به ونکوور کمی غیر قابل انتظار بود. مثل شهر دیوانه ها بود در بدو ورود!
بالاخره در Thurlow Street پیاده شدم و کمی پیاده روی کردم تا به هاستلم (اقامتگاهم) رسیدم.
نزول اجلال چندان راحتی نبود از آنجا که از من بیشتر از قرار قبلی پول گرفتند و کارت بانک بین المللیم کار نکرد و استرس گرفتم که در مملکت غربت بدون پول مانده ام و اگر کارت بین المللی که برای همین سفر گرفته ام کار نکند، هیچجوره به هیچ منبع پولی وصل نیستم و در کردیت کارتم هم پول چندانی ندارم! بالاخره هزینه سه شب اقامتم را در آن هاستل کوچک در مرکز شهر ونکوور با کردیت کارت پرداختم و به طبقه سوم رفتم که به تخت کوچکم برسم که در اتاقی چهار نفره واقع بود.
اتاق خیلی کوچک و تاریک بود و باید اعتراف کنم که بدترین هاستلی بود که در تمام عمرم دیده بودم... آنهم منی که تقریبا در تمام بک پکرهای نیوزیلند خوابیده ام! را ولی خب چاره ای نبود... تصمیم گرفته بودم که با 4800 دلاری که به عنوان travel award گرفته بودم، بیشتر برای سفر هزینه کنم و کمتر برای اقامتگاه، و مطمئن بودم که تصمیم درستی بود.
وسایلم را گذاشتم و پایین رفتم که پسورد wifi را بپرسم که متوجه شدم اینترنتشان در حال تعمیر است و برای یکی دو روزی قابل استفاده نیست! خب در واقع اصلا خوب نبود! چون سیم کارتی که در کانادا هم کار کند نداشتم و تنها وسیله ارتباطی که میتوانست به مامانم خبر سالم رسیدنم را بدهد اینترنت بود! از دختر رسیپشنیست سوال کردم که چکار می توانم بکنم و کجا بروم که گفت استارباکس سر چهار راه یک شعبه دارد و میتوانم بروم آنجا قهوه ای بخورم و از اینترنتشان استفاده کنم. این شد که تبلت آلیا (دوست روسم تبلتش را برای این سفر با پیشنهاد خودش به من قرض داده بود) را برداشتم و رفتم به سوی استارباکس. قهوه ام را نوشیدم و با مامانم حرف زدم و رفتم به دنبال اکتشافاتم! خیابان عجیبی بود! خیلی زیاد مثل مرکز شهر بود، یک خیابان شلوغ با فروشگاه های مختلف که هیچکدام شیک یا باکلاس یا هیچ چیز خاصی نبودند! تا آخر خیابان که رفتم به یک مارینا رسیدم که لاین دوچرخه سواری جدا داشت و من بیخبر داشتم برای خودم کنار آب توی لاین دوچرخه سواری قدم میزدم! زوج های زیادی آمده بودند کنار آب به دویدن و ورزش کردن. بعضی هایشان زن و شوهرهای جوانی بودند میدویدند و کالسکه بچه شان را هم هل می دادند. دو خانم آسیایی هم نشسته بودند روی نیمکت و داشتند به صورت خیلی حال به همزنی همان وسط پوشک بچه ای را عوض میکردند و باسن گ...ی اش را تمیز میکردند! تا حدود 8 شب بیرون بودم و قدم زدم. در راه بازگشت به هاستلم دختر عابری به من گفت که شلوارم cool هست. چیزی که توجهم را در بدو ورود به ونکوور خیلی جلب کرده بود مدل بالا بودن ماشین ها بود و کنجکاو شده بودم که قیمت ماشین ها را بدانم. در راه بازگشت به هاستل، خیابانی را اشتباه رفتم و به صورت کاملا اتفاقی رسیدم که پارکینگ تویوتا که ماشین های مدل بالا را با قیمت هایشان گذاشته بود! انگار با 8-9 هزار دلار در کانادا میشود یک ماشین خوب خرید.

به روبروی هاستلم که رسیدم به وسط خیابان رفتم تا از خیابان که درخت هایش مثل احمدآباد مشهد بود عکس بگیرم که خانم آسیایی بسیار مسنی که چند دسته گل دستش بود که برای مشتری میبرد صدایم کرد و یکی از دسته گل ها را به دستم داد و گفت که میتوانم با گل ها عکس بگیرم :) من هم با تبلت آلیا یک سلفی از پیرزن مهربان و گل هایش و خودم گرفتم. خانم نازنینی بود...

با دفترچه ای که سر راه خریدم برای ثبت خاطراتم و مقداری غذا و میوه به اتاق تاریک و کوچکم وارد شدم که شب را در کنار 3 دختر دیگر سپری کنم...
No comments:
Post a Comment