Thursday, 26 March 2015

سفرنامه کانادا-قسمت سوم

27 جولای 2014 - ونکوور 
دیشب، وقت خواب از خدا خواستم که برای امروز خودش باز برایم همراه خوب و برنامه های خوب بفرستد که از روزم حداکثر لذت را ببرم. صبح، بعد از دوش و صبحانه، حدودهای 9.30 بود که از رسیپشنیست هاستل سوال کردم که ونکوور به جز مرکزشهر کجاها را دارد و کجا بروم و با اطلاعاتی که بهم داد و با نقشه ای که همراهم کرد برای رفتن به Lyn Canyon به راه افتادم. قرار بود سوار اتوبوسی بشوم و برسم به جایی که بعدش با کمی پیاده روی و کمی اتوبوس سواری و کمی با فری سواری (اتوبوس آبی؟) خودم را برسانم به آنطرف آب (ونکوور شمالی) و بروم پل معلق معروفی را ببینم. اشتباها یک ایستگاه دیرتر از اتوبوس پیاده شدم و وقتی که دیدم تلاشم در مورد نقشه خوانی به جایی نمیرسد، تصمیم گرفتم که از کسی سوال کنم. یک آقایی که دم یک گذری نشسته بود ازم پرسید که کجا میخواهم بروم و بدون هیچ دلیل خاصی دلم نخواست که مقصدم را از او بپرسم و گفتم که با نقشه مسیرم را پیدا کردم و الان میدانم که کجا میخواهم بروم و مشکلی نیست و جوری راه افتادم انگار واقعا میدانستم کجا میخواستم بروم و خیلی confident پیچیدم داخل یک فرعی که از دیدرس آقاهه دور شوم! خوب که دور شدم، یک نگاهی کردم و دیدم دختری از روبرو می آمد و رفتم به سمتش که از او بپرسم کجا باید بروم که نتیجه اش این شد که همراه شدیم و دوست شدیم و تا ساعت 11.30 شب با هم بودیم و هنوز هم در فیس بوک در ارتباطیم و دوست داریم که باز همدیگر را ببینیم! فرشته من بود که خدا برایم فرستاد. فرشته ای با تاپ پلنگی دکلته و شلوارک جین! سیبیل سوئیسی میخواست برود به Grandvill Island و من میخواستم بروم به لین کنیون و تصمیم گرفتیم با هم اول برویم به گرندویل آیلند و بعد به لین کنیون ! برای رفتن به گرندویل یا باید سوار فری می شدیم که از آب رد شویم، و یا اینکه از روی پل ماشین روی روی آب پیاده میرفتیم که تصمیم گرفتیم که پیاده برویم! ونکوور از روی پل رویایی بود


کلی در آفتاب سوزان راه رفتیم و تمام طول راه را بدون وقفه ای حرف زدیم! نمیدانم چه داستانی دارد که حرف زدن با غریبه ها برایم اینقدر آسانتر از آشناهاست! من اصولا حرف هایی را که با آشنا نمیگویم، خیلی راحت به غریبه ها میگویم. غریبه چیز خوبیست...
گرندویل به صورت غافلگیرکننده ای چیزی نداشت!
گفته بودند که خیلی زیباست و فود کورت عالی دارد ولی حقیقتش این هست که خیلی توی ذوق دوتاییمون خورد و تصمیم گرفتیم که وقت ارزشمندمان را آنجا تلف نکنیم




و برویم به سمت لین کنیون. پیاده همان مسیر را بازگشتیم و اول رفتیم به هاستل سیبیل تا لباسش را عوض کند و بطری هایمان را دوباره پر کنیم و برویم به سوی لین کنیون. برای رسیدن به لین کنیون باید سوار فری می شدیم. مسیرمان به ایستگاه فری از رقصنده های اسپانیش که در مرکز شهر میرقصیدند می گذشت


و کمی پایین تر رقص های هوس انگیز دو نفره

ایستگاه فری نزدیک look out ونکوور بود. برج بلندی که از بالایش میشد شهر را به زیر پایمان ببینیم... بالا رفتیم و شهر را زیر پایمان دیدیم...
 
 
هنوز همان بالا بودیم که متوجه شدیم یک طبقه بالاتر رستورانی دارد گردان با دیوارهایی از شیشه که غروب ونکوور زیبا از آنجا تماشاییست... و البته که رستوران گردان برج بلندی در ونکوور جای اشرافی و گرانقیمتیست... سیبیل که امروز روز آخر سفرش بود و فردا 6 صبح به مقصد سوئیس پرواز داشت گفت که خیلی دوست دارد این شب آخر را در چنین جای اشرافی شام بخورد... و هنوز حرفش به پایان نرسیده بود گفتم که خب پس بریم book کنیم برای امشب! و یک میز دو نفره رزرو کردیم برای زمان غروب! سیبیل خیلی خوشحال شد. خیلی زیاد. از look out بیرون آمدیم و سوار فری شدیم.
 فری به آنطرف آب که رساندمان که باید سوار اتوبوس میشدیم آنجا. باز هم آدمهایی بودند که میخواندند و میرقصیدند و هنرمندانی که توریست ها را سرگرم میکردند.



 لین کنیون پل معلق کوچکی داشت که تمام نکته اش بود! اما برای رسیدن به پل، باید از جنگل کوچکی رد می شدیم که با توجه به "خرس خیز" بودن کانادا کمی ترسناک بود و با هر صدایی خوف میکردیم! به پل رسیدیم

 به سیبیل گفتم یکمی روی پل بالا و پایین بپریم صرفا جهت مردم آزاری! خوش گذشت!

Twin falls همان نزدیکی ها بود. کمی بیشتر پیاده رفتیم تا به آبشار رسیدیم. وقت برگشتن هم کلی راه رفتیم و دوتایی خسته شدیم. و البته در تمام مدت حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم... در راه برگشت یک پلیس ایرانی در ایستگاه فری به صورت کاملا خودجوش شروع کرد با من فارسی حرف زدن که کلی باعث تعجب سیبیل شد! با فری و اتوبوس و پیاده روی بازگشتیم و هرکدام به هاستل خودمان رفتیم که خیلی سریع دوش بگیریم و لباس عوض کنیم و شیک و پیک کنیم برای رستوران گردان! خدا میداند که چقدر بدو بدو کردم چون هاستل من 20 دقیقه پیاده روی بیشتر از هاستل سیبیل داشت و ما هم باید به موقع میرسیدیم که غروب را از دست ندهیم! کل وقتیکه در هاستل برای دوش گرفتن و لباس و آرایش گذاشتم 25 دقیقه بود و 25 دقیقه دیگر کفش های قرمز پاشنه بلند به دست و لاانگشتی به پا با آن کت سفید مکش مرگ ما در خیابان های ونکوور میدویدم! وقتیکه رسیدم سیبیل بیرون آمد و هر دو برای چند لحظه به یکدیگر زل زدیم چون تشخیص قیاقه های قبل و بعدمان کار آسانی نبود! 
چه شامی خوردیم و چه غروبی دیدیم و چه حرف هایی زدیم...

ساعت 11 از رستوران بیرون آمدیم که به هاستل هایمان برگردیم... به هر دویمان خیلی خوش گذشت... تنها حیف که سیبیل چند ساعت دیگر پرواز داشت...


در بیست دقیقه پیاده روی اضافه ام باید اعتراف کنم که ترسیدم... ونکوور شب ها پر هست از بی خانمان های الکلی و معتاد... و بیشتر در مرکز شهر هستند و 2-3 خیابان بالاتر انگار مرکز اصلیشان است... ترسناک بود...

No comments:

Post a Comment