Friday, 27 March 2015

سفرنامه کانادا - قسمت پنجم

29جولای2014 - ونکوور
صبح زود رو به منظره زیبای دریای آرام و کشتی های بزرگ و قایق های بادبانی در آبی بی انتهای دریا بیدار شدم و  به بیرون چشم دوختم...



به راحتی می توانستم تمام روز را پای پنجره اتاقم بایستم و به منظره بی نظیر روبرویم خیره شوم، اما مجبور بودم که بروم


دوش که گرفتم و آرایشم را که شامل ریمل و برق لب بود کردم  و پیراهن سورمه ای کوتاه چسبان ساده و شیکم را با کفش های جدیدم پوشیدم و راهی محل صبحانه شدم. به تمامی مقدسات عالم سوگند میخورم که به محض ورودم تمام سرها به سمت در چرخید! از بس که مردم آنجا بد لباس و casual هستند، دیدن آدمی که کمی شیک و مرتب بچرخد به شدت شگفت زده می شوند! صبحانه را زیر نگاه های خیره دانشمندان گرامی خوردم و به ساختمان پوسترها رفتم که پوسترم را نصب کنم. بهناز هم اتفاقا آنجا بود و  و بقیه روزمان در تاک های مختلف گذشت و من بودم که میدویدم از این ساختمان به آن ساختمان تا به تاک های مورد علاقه ام برسم و دائم وسط راه گم میشدم! morning tea و afternoon rea و غذاها و نوشیدنی ها همگی خیلی خوب و به موقع بودند و break های اسنک و غذا کلا بهترین قسمت کنفرانس بودند!!!

یک اتفاق خوب هم این وسط ها افتاد که الان در موردش چیزی نمی نویسم.

نصف پوسترها امروز ساعت 6 نوبتشان بود و نصف دیگر، پس فردا ساعت 6، و مال من امروز بود. قبل از شروع poster session به اتاقم برگشتم و کت سفیدم را روی پیراهن سورمه ای ام پوشیدم و خیلی شیک و پیک و مرتب برای ارائه پوسترم رفتم که صد البته خیلی با بقیه فرق داشتم! من اصلا نمیدانم چرا آدمها در جاهایی مثل نیوزیلند و ونکوور خوش لباس نیستند و اینقدر casual تردد میکنند! آنهم در یک کنفرانس سطح بالا و مطرح! آنهم تحصیلکرده ترین قشر جامعه! 
پوسترم خوشبختانه با اینکه تا حد زیادی از موضوع اصلی کنفرانس دور بود، attention گرفت و باعث شد که چند باری کارم را توضیح بدهم و با آدمهای جالب صحبت کنم. این وسط ها یک آقایی که روی badge اش نوشته شده بود Organizer همش میرفت و می آمد و من را دید میزد و بهم لبخند میزد و آخرش هم آمد سراغم و کلی سعی کرد که من را شیفته و مجنون خودش کند و راضیم کند که برای drink دوتایی خیلی عاشقانه بیرون برویم! بعد فکر میکرد اینکه امریکایی هست و خودش با دیدن من حدس زد ایرانی هستم (البته اون گفت Persian) و اینکه PhD اش را 10-15 سال پیش گرفته و کارش خیلی درست هست و توی یک شرکت آلمانی خیلی کاردست کار میکند و کارش با مسافرت زیاد همراه هست اینطور که همیشه توی هتل هست برایش امتیاز مثبت حساب میشود که نشد! Edwin عزیز را در یک حرکت خیلی تاکتیکی پیچاندم و با بهناز و یک دختری که دیروز باهاش آشنا شده بودیم و یک پسری که امروز باهاش آشنا شده بودیم، رفتیم بیرون به قدم زدن و بستنی خوردن! چند دقیقه نشستن روی نیمکت یک پارک همانا و گریده شدن من از سر تا به پا با پشه های اصیل کانادایی همان!

پی نوشت: یک اتفاق جالب امروز این بود که وقت morning tea من برای خودم یک گوشه ای با قهوه و شیرینی هایم سرگرم بودم که یک آقایی آمد به سمتم و با من مشغول به صحبت شد (پروفسور امریکایی دانشگاه مکزیکوسیتی) و میان صحبت هایش از من پرسید که آیا Persian هستم؟! بعد من با تعجب ازش پرسیدم از کجا فهمید، آخر همه در نیوزیلند بدون کوچکترین استثنایی فکر می کنند که من برزیلی هستم، و گفت که از روی فامیلم متوجه شده! بسیار خوشمان آمد که ارتباط اینجانب و تاریخ را به این زیبایی متوجه شده! خیلی برایم جالب بود! بعد، این آقا از من خوشش آمده بود حسابی، فقط متاسفانه زمینه کاریمان خیلی خیلی متفاوت است و این خوش آمدن به جایی نمیرساند ما را! در ضمن به من گفت که فردا تاک دارد و از من برای شرکت در سخنرانی اش شخصا دعوت به عمل آورد!

No comments:

Post a Comment