Friday, 27 March 2015

سفرنامه کانادا - قسمت ششم


30جولای2014 - ونکوور
امروز عصر free afternoon داشتیم. چند تا از تاک های صبح را شرکت کردم و با بهناز و دختری از آزمایشگاهشان (آنها کانادا درس می خوانند) قرار گذاشتیم که بعدازظهر را با هم بگذرانیم و ناهار را با هم در شهر بخوریم. ساعت 1 قرار گذاشتیم اما من و بهناز تصمیم گرفتیم که زودتر همدیگر را ببینیم تا چرخی در دانشگاه بزنیم


و به ساحل برویم! ساحل clothing optional دم دانشگاه UBC! به نظر من خیلی مسخره و احمقانه هست که تنها ساحل نزدیک دانشگاه که تنها 10 دقیقه پیاده روی از دانشگاه دارد "کلوتینگ آپشنال" است! یعنی آپشن لخت مادرزاد گشتن درست دم دانشگاه موجود است!



برای رسیدن به ساحل تعداد خیلی زیادی پله بود که حسابی نفسگیر بود اما مشتاقان لختی مادرزاد مثل اسب پله ها را یورتمه بالا و پایین می رفتند! 




رسیدیم! ملت لخت بودند! خصوصا پیرها و چاق ها! و همه چیزشان آویزان بود! و خیلی زشت بود! البته چند جوان خوش هیکل هم بودند اما دیدنشان بین انبوهی از پیرها و چاق ها با لایه های چربی و پوست های شل و دم و دستگاه های آویزان هیچ دردی را دوا نمیکرد! عکس گرفتن از لختی ها ممنوع بود اما ما دزدکی 2-3 تا عکس گرفتیم که یک آقای تقریبا پیر لخت با وسایل آویزان (!) دید و آمد سراغمان و بهمان تذکر داد!!!
ماسه ها هم خیلی داغ بودند و با پای برهنه قدم زدن تنها از عهده لختی های با انگیزه بر می آمد، نه ما! چند دقیقه بعد تمام آن پله ها را برگشتیم بالا و خیس عرق و خسته و هن هن زنان خودمان را 15 دقیقه دیر رساندیم به محل قرار با دختر دوست که گمان برش داشته بود که محل قرار را اشتباهی آمده و ما الان در شهر داریم ناهار میخوریم و به ریش او میخندیم!
سوار اتوبوسی شدیم که برای آمدنش حدود 40 دقیقه ای زیر تیغ برنده آفتاب همان صحرای سوزان دانشگاه بریتیش کلمبیا به انتظار ایستادیم و بالاخره به مرکز شهر رسیدیم. البته قسمت اتوبوس های دانشگاه صحرای سوزان است! بقیه دانشگاه سبز و نسبتا زیباست (وقتی که از یکی از زیباترین دانشگاه های دنیا رفته باشید، آنجا چندان به چشمتان نمی آید!) کلی طول کشید که کجا را برای ناهار انتخاب کنیم که ناگهان من و دختر دوست دم یک رستوران خیلی کوچک دم دستی کره ای متوقف شدیم آخر شامه مان به کار افتاده بود و پیغام فرستاده بود به مغزمان، و مغزمان به غدد بزاقی مان و آب بود که از دهانمان سرازیر گشته بود! بوی خیلی مطبوعی بود و منظره نامطبوعی! بهناز هم که دید ما دو تا به شدت بو کشیده ایم و خوشحالیم، رضایتش را اعلام کرد که صد البته قلبی نبود! ولی غذای هر سه نفرمان خیلی خوب بود و کلی حظ چشایی بردیم!
بعد هم قدم زنان به کنار آب رفتیم. این قسمت ونکوور قشنگ ترین قسمتش بود! ساختمان های بلند و زیبا کنار آب آبی و درختان سبز.


این گوشه کوچک ونکوور هست که روی کارت پستال ها میزنند و تصویر خیلی رویایی از شهر به ذهن مخاطب خام و بی تجربه ارائه میدهند، نه واقعیات گوشه های دیگر شهر!


قدم زدیم، حرف زدیم، قهوه نوشیدیم، عکس گرفتیم، بالا و پایین پریدیم، روی صندلی های آفتابی بلند دراز کشیدیم و از زندگی لذت بردیم




من به شدن مبهوت هواپیماهایی که از روی آب بلند میشوند و روی آب فرود می آیند شده بودم و به خودم و دخترها قول دادم تا قبل از بازگشتن از کانادا سوار یکی شان بشوم!


دبرتر، دختر دوست را که خسته بود راهی کردیم و من و بهناز به ونکوور گردیمان ادامه دادیم. تقریبا کار سختی بود راضی کردنش که تا آتش بازی بمانیم چون به نظرش دیر میشد و اتوبوس ها دیگر حرکت نداشتند و برای همیشه در مرکز ونکوور گیر می افتادیم! بالاخره راضی شد! 
روزهای گذشته first impressionام از ونکوور را برای بهناز تعریف کرده بودم و گفته بودم که بت ونکوور به شدت برایم فرو ریخته و دیگر هم ساخته نمیشود.  کنار آب که بودیم بهناز (که این اولین جایی بود از ونکوور که می دید) مدام میگفت اینجا که خیلی خوب و قشنگ هست! بهش گفتم که با فاصله 2 خیابان چهره شهر عوض میشود و میشود مرکز شلوغ و نه چندان تمیز یک شهر بزرگ که کلی هم بی خانمان دارد اما باور نمیکرد! 2 خیابان آنطرف تر رفتیم و باور کرد! به همین سادگی!

بعد مگر راضی میشد که از مرکز شهر پیتزا بخریم؟! بالاخره راضی اش کردم و عجب پیتزایی بود لامصب! جعبه پیتزا به دست میرفتیم که به دم آب برویم و آتش بازی را ببینیم که ساعت 9 آغاز میشد و بهناز همچنان به شدت مردد بود که چطور باید برگردیم! من هم که کلا بیخیال! میگفتم که حتما اتوبوس ویژه میگذارند برای امشب، اگر نه، به تاکسی زنگ میزنیم، بالاخره یک راهی برای بازگشتن پیدا میکنیم! ولی حقیقتش تمام مدت نگران بود و نگران ماند!  
پیتزا به دست در حال عبور از اینجا بودیم



که صاحب مهربانش بفرما زد و به دو چای دبش مهمانمان کرد و کلی هم برایمان حرف زد.


هنوز در چایخانه پیرمرد بودیم که آتش بازی آغاز شدد و ما دوان دوان به سویش رفتیم! آخر هم به دم آب نرسیدیم و یک جایی وسط های راه که دید خوبی داشت نشستیم لب یک جدولی در خیابان و پیتزایمان را خوردیم و به آسمان خیره شدیم!
حقیقتش آتش بازی شنبه خیلی خیلی قشنگتر بود مخصوصا که آخرش تمام آسمان طلایی شد، مال امشب خیلی جالب نبود! و بیچاره بهناز!
وقتی که آتش بازی تمام شد سیل آدم بود که می آمد و تمامی نداشت! 


واقعا هم پیش بینی من درست از کار درآمد و اتوبوس ویژه گذاشته بودند اما پیدا کردن ایستگاهشان چندان کار ساده ای نبود. بالاخره بعد یکی دو ساعت انتظار پاسی از شب گذشته سوار اتوبوس تا خرخره از آدم پر شدیم و برگشتیم. شب قشنگی بود... هزار رنگ...

No comments:

Post a Comment