28جولای2014 - ونکوور
امروز صبح میخواستم برای شرکت در کنفرانسی که دلیل اصلی آمدن من به کانادا بود از هاستلم در مرکز شهر check out کنم و 4 شب آینده را در هتلی در دانشگاه British Colombia اقامت کنم. صبح وسایلم را جمع کردم و check out کردم و وسایلم را در انبار هاستل گذاشتم و چون هنوز وقت داشتم، بیرون زدم. با توجه به پوشش خیلی غیررسمی و غیر شیک مردم ونکوور متوجه شده بودم که کفش های پاشنه بلند قرمز رنگی که برای کنفرانس آورده بودم، حکم بیکینی قرمز را ایفا میکردند جایی که همه مایو اسلامی پوشیده اند! این شد که با عجله به خیابان رفتم و مستقیما به سراغ دو شعبه کفش فروشی ALDO رفتم تا کفش نیمه اسپرت نیمه رسمی که به تمام لباسهایم بیاید بگیرم و جایگزین قرمز های پاشنه بلند کنم! و الحق چه خوب کردم!
در نهایت این صندل ها را خریدم

و به هاستل بازگشتم و وسایلم را بار زدم و پیاده تا ایستگاه اتوبوس با هزار تا وسیله دستی گز کردم.
خوشبختانه اتوبوس تا دانشگاه میرفت (که آخرین ایستگاه اتوبوس هست، چون در غربی ترین نقطه شهر واقع شده و درست کنار ساحل هست) و مجبور نبودم که اتوبوس عوض کنم. اولین impression ی که از دانشگاه معروف UBC گرفتم درست همان impression ی هست که ممکن هست یک روز از صحرای Sahara بگیرم! خشک و سوزان و بی آب و علف! حداقل جایی که اتوبوس ها می ایستادند خشک بود و به دور از آبادی! هوا هم که گرم بود و آفتاب هم که سوزان بود و معلوم نبود که باید از کدام سوی این صحرا برم که به هتلم برسم و هزار تا هم بار و بندیل داشتم! بالاخره پرسان پرسان رسیدم و به طبقه 11 برجی که در آن ساکن بودم رفتم و به اتاق خودم، اتاق خیلی اختصاصی خودم، وارد شدم! اتاقی که فقط و فقط یک تخت داشت آنهم برای خود خود من! از بس که گرمم بود، منظره بی نظیر دریا را از پنجره اتاقم بیخیال شدم و پرده ها را کشیدم و به خنک ترین شکل ممکن در آمدم تا کمی حالم سرجایش آمد! دوش آب خنک در آن حمام تمیز و زیبا واقعا سرحالم آورد. لباس ها خوشگل professionalام را پوشیدم و تیوبم را برداشتم و رفتم که محل کنفرانس را پیدا کنم و برنامه تاک ها و abstract ها و badge اسمم را بگیرم.
برنامه افتتاحیه ساعت 6 برگزار میشد و از آنجا که هنوز 1-2 ساعتی فرصت بود توانستم در یکی از ورک شاپ ها شرکت کنم که از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، چیزی بر اطلاعاتم اضافه نشد. در راه بازگشت از ساختمان ورک شاپ به ساختمان اصلی در حالیکه مطمئن نبودم که راه را دارم درست میروم به یک چهره ایرانی دیگر برخوردم که او هم badge کنفرانس را داشت و پوسترش را به دوش میکشید و مشخص بود که او هم مطمئن نیست از درستی راه! و این بود آغاز دوستی من و بهناز!
برنامه افتتاحیه شامل رقص های عجیب و غریب سرخپوستی بود و خوشامدگویی و این داستان ها، اما تمام حواس من، نه شاید فقط من که احتمالا خیلی های دیگر هم، جای دیگری بود...
کنفرانس بزرگی بود با چند صد و حتی به گفته ای هزار شرکت کننده اما...
یک پسر جوان آسیایی بود که سندرم tourette داشت. اینقدر مشکل این بنده خدا ناراحت کننده بود که دوست ندارم در موردش صحبت کنم،خودتان سرچ کنید ببینید که چیست. و این بنده خدا میان حضار بود... خیلی سخت بود...
اولین سخنران کنفرانس که بسیار شناخته شده و معروف بود، آمد... ولی روی ویلچر... با بدنی که بیشتر فلج بود...
شروع سختی برای کنفرانس بود... آن پسر بیگناه با مشکل بزرگ و این دانشمند بزرگ روی ویلچر...
دیرتر، بعد پایان مراسم و شام، من و بهناز برای دیدن Rose Garden دانشگاه که پشت ساختمان محل برگزاری کنفرانس بود رفتیم

و غروب بسیار زیبایی را دیدیم


قدم زنان به ساحل کنار دانشگاه رسیدیم و مصیبتی بود قدم زدن با صندل های پاشنه بلند روی ساحل سنگی!
شب گذشت... و فردا روز دیگری بود...
No comments:
Post a Comment