چند سال پیش بود... همان زمستان خیلی سرد آن شهر، که به گفته اهالی قدیمی شهر، تا جایی که یاد می دادند، سردترین زمستان همه آن سالها بود...
احتیاج داشتم که بروم خانه... و این تمام داستان بود...
برف و یخبندان، هواپیماها را از پریدن و قطارها را از راندن بازمیداشت... باید میرفتم... اتوبوس ها هنوز میرفتند...
باید میرفتم خانه... و این تمام داستان بود...
خانم پشت خط با کلافگی گفت که چون این روزها اتوبوس هایشان به یخزدگی گازوئیل و ماندن در راه برخورده اند، اگر پلیس راه اجازه ندهد، حرکت نمی کنند...
آقای پلیس، پشت تلفن تمام تلاشش را کرد مجابم کند که نروم... آنشب نروم... گفت اگربی نهایت ضروری نیست، نرو...اما... بی نهایت ضروری بود... باید میرفتم خانه و این تمام داستان بود...
شب به راه افتادیم...
چند ساعت بعد، در راه ماندیم... امکان ارتباط میسر نبود... مسافرها، ترسیده و مستاصل دست به دعا برداشتند... خانم کناری من بلافاصله کتاب دعایی را که لابد برای مواقع ضروری مثل امشب حمل میکرد، از کیفش بیرون آورد و با سوز و گداز به خواندن و اشک ریختن مشغول شد... همه نگران بودند... راننده از مسافرها خواست که دعا کنند و برای نزدیکتر شدنمان به خدا، فیلم تصویری نوحه سوزناکی را هم گذاشت و اتوبوس یکدست ضجه زد...
من؟... سرم را به شیشه تکیه داده بودم و با حیرت به ماهتاب نقره فام که بر قندیل های خارهای بیابانی می تابید، چشم دوخته بودم... کویر، سراسر نقره شده بود... ماه کامل، ماهتاب نقره ای... کویر یخزده، سراسر نقره ای... خدا با شدت در دشت میتابید... شاد بودم... به خدا لبخند میزدم و سرم را بیشتر و بیشتر در شیشه فرو میکردم... انگار که دنیا در سکوت فرو رفته بود... ضجه ها را نمی شنیدم...
خدا با تمام قدرت، خدا نقره فام، نقره فام، نقره فام در دشت میتابید...
خانم کناری، اشک ریزان، صدایم کرد و ملتمسانه از من خواست دعا بخوانم... من؟ ملتمسانه از او خواستم به دشت نقره فام نظری بیفکند...
با حیرت و سرگشتگی نگاهم کرد، آنگونه که یک دیوانه را می نگرند... و با ضجه بیشتری به خواندن دعاهایش پرداخت... انگار که میخواست، کم کاری من را جبران کند... من؟ سراسر چشم شده بودم تا به جای تمام همسفرهایم، خدای را که با شدت، بیرون از پنجره میتابید، تماشا کنم...
آنشب، همه ما به خدا نزدیکتر شدیم... آنها از شوق شنیده شدن دعاهایشان و من... از شوق دیدارش... تنها، آنها، هیچگاه ندانستند که به فریاد نیازی نبود... خدا آن دوردست ها نبود که با فریاد صدایش کنند... تنها، آنسوی پنجره ایستاده بود و به دشت، رنگ نقره میپاشید...
احتیاج داشتم که بروم خانه... این تمام داستان بود... و تنها... انگار ... خدا... فهمیده بود...
خوبه خدا صدات رو شنید. :)
ReplyDelete