انگار... یک وقت هایی... یک جاهایی از زندگی... یک اتفاق هایی باید بیفتن... که هیچ... مقدمه ای برای افتادنشون لازم نیست... مثل سه روز پیش...
اینجا بود و از تماشای ویدیوهای خنده دار اینترنت و قهقهه خنده هامون رسیدیم به موزیک "فریاد" لیلا فروهر که خیلی وقته دل و دین من را برده... بعد نمیدونم چی شد، چطور شد یا اصلا چرا شد... نمیدونم چی شد، چطور شد و چرا شد که خیلی ناگهانی سازم را برداشتم و بدون حرف اضافه ای شروع کردم به نواختن...
بعد... انگار هر دومون به یک اندازه غافلگیر شدیم...
نگاهش یادم نمیره و ظاهرا نگاهم از یادش نمیره... از اون شب هزار جور سعی کرده که حسش رو توضیح بده... که انگار هیپنوتیزم شده بوده... که خشونت و لطافت رو با هم احساس میکرده... و خیلی چیزهای دیگه که برای توضیح بیان حسی که به زبون نمیاد گفته...
راستش اصلا فکر نمیکردم که یک روز براش ساز بزنم... اونهم همینطور! نمیدونم چی شد...
انگار ساز باید زده میشد و زده شد و من فقط یک اتفاق بودم... یک وسیله...
عجیب بود... خوب بود... و از اونشب هنوز تیتر اول همه تکست هاش اتفاق خوشایند و غیرمنتظره ای هست که افتاد... غافلگیر شد... غافلگیر شدم...
پی نوشت: اتاقم چند شبه بوی مریم میده...
No comments:
Post a Comment