امروز صبح، هوا ابری بود... به سمت آب ها راندیم... آن بالا ،همه جا را مه غلیظی فراگرفته بود... ابرها اینقدر پایین آمده بودند که احساس میکردی در جاده ای در آسمان میرانی... میرانی... میرانی...
آن دورترها جایی ایستادیم... بین مزارع سرسبز مه گرفته قدم زدیم... هوا، هوای بهشت بود... اندکی مرطوب و خیلی نو... هوا، بوی خدا میداد... بوی علف و خاک و باران...
بره های کوچک سفید سرخوشانه جست و خیز میکردند... گاهی به دنبال مادرشان میدویند و شیر میخوردند و باز پی بازی شان میرفتند... بره های سفید کوچک شاد...
پرندگان نغمه ها میسرودند و ما ساکت گوش میدادیم...

روی علف های پوشیده از شبنم تازه نشستیم و با حیرت نگاه کردیم... حیرت بود... تحسین بود... آرامش بود و حجم ساده ای از خوشبختی...
به آوای پرنده ها و صدای بره ها گوش سپردیم و از بوی خیس کنده درختی سرمست شدیم و به تار تنیدن عنکبوت کوچکی چشم دوختیم و نوازش نسیم را بر تن هایمان ستایش کردیم و دشت را به ریه های تشنه مان کشیدیم...
امروز... من... ما... ساده... تا بی نهایت خوشبخت بودیم...
No comments:
Post a Comment