هر آدمی بالاخره یک نقطه ضعفی داره، یعنی در واقع امکان نداره کسی پیدا بشه که از هر نظر کامل و پرفکت باشه. بعد مهم اینه که آدم نقطه ضعف هاش رو بشناسه و بدونه که چه جوری دورشون بزنه! به نظر من، پرداختن به نقطه ضعف ها و سعی در برطرف کردنشون خیلی کار عبث و بیهوده ای میاد و دور زدنشون خیلی حرکت آگاهانه تر و با تزویرتری هست!
بعد از این مقدمه، باید خدمت انورتون اعتراف کنم که نقطه ضعف من هم "کشیدن فیل" هست! نه که مثلا تخصصی توی کشیدن کروکودیل یا اسب آبی داشته باشم، نه، ولی به طور قطع در "کشیدن فیل" نقطه ضعف دارم، خب هیچوقت هم این ضعف خیلی من رو به چالش نکشیده بود تا امروز...
امروز Azieb اومده بود آزمایشگاه که با استادم صحبت کنه، و استاد من که همیشه و در همه حال میشه پیداش کرد، برای حدود نیم ساعتی که Azieb منتظرش نشسته بود به دلایل نامعلومی از انظار پنهان مونده بود. من هم که تازه از شهر و ناهار خوردن با جف برگشته بودم و هنوز دوباره کارم رو از سر نگرفته بودم، با دیدن Azieb بعد مدت ها کلی خوشحال شدم و بوسی و بغلی و گپی و گفتمانی. بعد خیلی ناگهانی و بیربط، صحبت های ما از نقطه A که صحبت های خانوادگی بود با سیر واقعا نامعلوم و غیرطبیعی رسید به نقطه B که در مورد آنالیز آماری و این چیزها بود! یعنی از من پرسید که اینروزها چکار میکنی و من که معمولا به این راحتی از یک ضعف بزرگم که خیلی هم بابتش شرمنده و خجالت زده ام پرده برداری نمیکنم، خیلی بی پرده و واضح و رک گفتم که از اونجا که من توی آمار بیولوژیک خیلی لهم، دارم یه paper برای آمار بیولوژیک میخونم که هوا بیاد دستم و درصدد هستم خودم محترمانه ضعفم رو برطرف کنم، قبل از اینکه ازم خواسته بشه که اینکار رو بکنم. این رو که گفتم بلافاصله اسم یک کتاب رو برام نوشت و گفت که اونهم این روزها مشغول یاد گرفتن آمار هست و این کتاب خیلی فوق العاده ست و خیلی جواب میده و حتی عنوانش هم هست Statistics for terrified biologists!!! یعنی آمار برای بیولوژیست های "کپ کرده"!!! بهم گفت که میتونه کتاب رو بهم قرض بده تا یه نگاهی بهش بکنم ولی از اونجا که قاعدتا می بایست توی کتابخونه دانشگاه باشه، همون موقع توی وبسایت کتابخونه سرچش کردم و دیدم که هم هست و هم available هست و هم توی نزدیکترین کتابخونه به دپارتمان ماست که 2-3 دقیقه از ما فاصله داره! اینه که حتی آنلاین رزروش هم نکردم و بلافاصله رفتم از کتابخونه گرفتمش و تا برگشتم به سرعت مشغول خوندنش شدم! بعد قشنگش اینه که Azieb امروز رفت و استادم رو ندید!!! یعنی انگار فقط اومده بود که این کتاب رو به من معرفی کنه و بره!!!
بعد توی مقدمه کتاب گفته بود که جاهایی از کتاب رو که بیولوژیست ها خیلی زود فراموش میکنن ولی بخش های خیلی مهمی هستن و با فراموش کردنشون به دیتاهاشون گند میزنن رو عکس فیل کشیده چون ظاهرا Elephants never forget...!!! حالا کی از کجا فهمیده که فیل ها چنین حافظه ای دارن و اینجور تزی داده دیگه الله اعلم!
بعد توی کتاب هم گفته بود که حتما نت برداری کنین، البته اگر هم نگفته بود من اینکار رو میکردم چون حافظه من در حد پشه جواب میده اصولا! من هم که این رو دیدم، بدو بدو رفتم طبقه پایین و از فروشگاه دپارتمان یه لب بوک قرمز خوشگل آوردم و با جدیت شروع کردم به خوندن و یادداشت برداشتن. بعد به اولین "فیل" که رسیدم، یه ذره هنگ کردم که حالا که من نقطه ضعف "فیل کشون" دارم چیکار کنم! حتما هم میخواستم توی نت بوکم فیل بکشم که حق مطلب رو ادا کرده باشم! بعد نذاشتم که این ضعف و ناتوانی بر من چیره بشه اصلا! یه سرچ زدم توی خاطراتم و یاد فیل هایی افتادم که مامانم یه چند سالی خیلی دوست داشت بکشه، و اول دو تا از اونها رو روی کاغذ پیش نویس اسکیس (!!!) زدم و بعد، طرح اصلی رو توی دفترم پیاده کردم و با ماژیک هم فیلم رو شبرنگ کردم و خوشحال و خرم به درسم ادامه دادم! مهم نیست که فیل کتاب نمای نیم رخ داره، و فیل من نمای پشت! مهم کانسپت فیل بودنه که به خوبی اجرا شد!
No comments:
Post a Comment