Tuesday, 27 August 2013

این داستان کاملا واقعیست! حتی نام اشخاص و مکان ها هم بدون توجه به حریم شخصی ایشان حفظ شده است!

با "درسا" تازه آشنا شده بوذم. همرشته نبودیم و اصلا یادم نیست که چه جوری توی دانشگاه هم رو دیدیم و آشنا شدیم و چی شد که 2 روز بعد از آشناییمون سر از خونه اشون درآوردم! فقط یادمه که بهم گفت که یه مهمونی کوچولو داره و چند تا از دوستاش که زرتشتی هستند رو دعوت کرده و میخوان با هم فیلم "مارمولک" رو ببینن (شما یادتون نمیاد اون اولا داشتن و دیدنش خلاف سنگین بود!) و از من هم دعوت کرد که به جمعشون بپیوندم! خب من هم پیوستم! به همین سادگی! دوستاش خیلی خوب بودن، چند تا دختر و پسر خوب و مهربون که من به عنوان تنها مسلمون جمع باید یه جاهایی از فیلم رو براشون توضیح میدادن و اونروز تازه به این پی بردم که اونا به خاطر 12 سال دینی نخوندن توی مدرسه چقدر از مسلمونی بیخبر و چقدر از فهم فیلم به این سادگی عاجزن و یه جاهایی بود که توی فیلم من قهقهه میزدم و همه در سکوت من رو نگاه میکردن! آخر شب، وقتیکه همه مهمونها داشتن کم کم خداحافظی میکردن، از درسا خواهش کردم که به تاکسی تلفنی محله شون زنگ بزنه تا برای من ماشین بفرسته که با موفقیت ماشین نداشت! نتیجتا زنگ زدم به آژانس محله خودمون که خیلی خیلی از اونجا فاصله داشت و تا رسیدنش و پیدا کردن آدرس غیرسرراست خونه درسا اینا هزار سالی طول میکشید. توی همین مدت که آدم مانتوش رو پوشیده و یه جورایی سرمبل نشسته که با اولین بوق ماشین، خودشو پرت کنه بیرون و به شدت معذبه که دیر شد و هنوز ماشین نرسیده و فکر میکنه که مزاحم میزبانه و خداخدا میکنه که ماشین زودتر بیاد که گورشو گم کنه، مامان درسا بدون مقدمه یه فنجون قهوه برام آورد و داد دستم و ازم خواست که بعد از نوشیدن قهوه، فنجون رو به سمت قلبم برگردونم و روی نعلبکی برعکس بذارم تا فالم رو بگیره! صد البته که کنجکاویم سریعا عود کرد ولی قیافه روشنفکرانه خرکی ضد خرافاتی به خودم گرفتم و با یه خنده ملیح گفتم که زحمت نکشه و من فقط قهوه رو میخورم و به فال نیازی نیست که مامانش گفت حتی اگر اعتقاد هم ندارم بی ضرره که فالم رو بگیره... خب راست میگفت... و گرفت...
چیزهایی که مامان درسا از گذشته و حالم بهم گفت چنان من رو غرق در حیرت کرد که راستش یکم احساس ترس کردم! توی یک لحظه این فکر به ذهنم رسید که من، آخر شب، تنها، توی خونه غریبه هایی که اصلا نمیشناسمشون و ظاهرا اونا همه چیز رو در مورد من میدونن، یه جای خیلی دور از خونمون چه غلطی دارم میکنم! یه لحظه فکر کردم نکنه ماشین نداشتن آژانس و آوردن قهوه همه اش نقشه از پیش تعیین شده باشه! نکنه قهوه مسموم باشه و اینا در ایکی ثانیه سرم رو گوش تا گوش ببرن و بذرن توی آژانس محله خودمون بفرستن خونه!!! به من چه! اونموقع ها زیاد ما رو از این سناریوها میترسوندن! یکم که گذشت و دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد، این فکر از ذهنم بیرون رفت و فکر جدیدی جایگزینش شد که شاید خانواده درسا دورادور اطلاعاتی در مورد من داشتن و الان داره همون ها رو به خوردم میدن که من رو سرکیسه کنن! ولی... کیسه؟!!! درسته که خانواده من توی شهرمون سرشناس هستن ولی درسا و خانواده اش یکی-دو ماهی انگار بیشتر نبود که به شهر ما آمده بودن و کلا ارتباطی به اون شهر و آدمهاش نداشتن... بعد هم که خب مامان درسا که "فالگیر" نبود و از من پول نمیخواست که! خلاصه فکر دوم هم منتفی شد و بالاخره گوش جان سپردم به کلام ام الدرسا!
خیلی از چیزهایی که گفت رو متاسفانه فراموش کردم به جز دو قسمت خیلی مهمش... اولیش این بود که مشخصات یه مرد رو داد و گفت که این آدم هوای زندگیتو داره و مشخصاتی که میداد اینقدر دقیق بود که انگار اون آدم جلوش وایساده و الان مامان درسا داره فیزیک صورت و اندامشو با اون جزئیات و دقت اعلام میکنه! اینقدر دقیق بود همه چیز که اصلا امکان نداشت فکر کنم که داره از فردی به جز دایی بزرگم (خدا رحمتشون کنه، البته مطمئنم که در رحمت و آرامش کامل خوابیدن و الان دارن دعا میکنن که خدا ما زنده ها رو رحمت کنه!) صحبت میکنه... خیلی عجیب بود...
بعد یکدفعه فنجون رو به سمت من چرخوند و گفت چی میبینی؟
خیلی سریع و بدون یک لحظه معطلی گفتم "خب اینکه واضحه، خیلی واضحه، نوشته... "مشهد"...
به جان خودم و کلیه نسل های بعد از من (!) عین حقیقته... اینقدر واضح بود که آدم بی اعتقادی مثل من هم نمیتونست نادیده اش بگیره... انگار یکی کف فنجون خیلی واضح و خوانا نوشته بود "مشهد" (البته نقطه هاشو نذاشته بود!)، دورش هم یه قلب خیلی گنده کشیده بود...
بعدش من با دهن باز به مامان درسا خیره شده بودم و احساس میکردم یه جایی به غیر از این دنیای مادی سیر میکنم... اصلا نمیفهمیدم دوروبرم چه خبره...
بعدش، مامان درسا ازم پرسید که چه ارتباط خاصی با مشهد دارم و بهم گفت که زندگیت به این شهر پیوند میخوره... و من خوب یادمه که در جواب خندیدم... من؟ مشهد؟... اون شهر دور که حتی دورادور هم دوستش نداشتم و به جز سالها قبل به منظور گردش یکی-دوباری با خانواده ام بیشتر اونجا نرفته بودم و برای من همونقدر غیرمهم بود که هر شهر دیگه ای! من حتی کسی رو از مشهد نمیشناختم و توی 1-2 باری که به اونجا رفته بودم از اون شهر حتی خوشم هم نیومده بود! من؟! مشهد؟! شهر به این دوری؟! این چه کذب واضحی بود که داشت به خورد من میداد؟!
"من اصلا اصلا اصلا امکان نداره که روزی به این شهر پیوند بخورم" این چیزی بود که چند بار با اصرار در جواب مامان درسا گفتم و در نهایت اونهم شاید برای دست به سرکردنم و خلاص شدنش از دست اصرارهای پی در پی من گفت که "خب شاید یه نذر خیلی بزرگ یه روز برای مشهد داشته باشی، اما این شهر نقش بزرگی توی زندگیت داره"... 
و... 
راست میگفت...
اولش از یک آدم شروع شد که به خاطر فامیلش تا یه مدت حتی نمیدونستم که مشهدیه! یعنی فامیلش متداولترین فامیل شهر من بود و من هیچ شکی نداشتم که اهل همونجاست ولی بعدا فهمیدم که مشهدیه! اونم خیلی غلیظ! بعد اون آدم شد یه آدم خیلی مهم توی زندگیم... 
اونروز رو خوب یادمه که وقتی نتیجه ارشدم اومد و بهش گفتم که دارم میرم تهران، ازم خواست که از علوم-تحقیقات تهران انصراف بدم چون مطمئنه که سال دیگه، همین رشته رو شهر اون قبول میشن! دانشگاه فردوسی! با یک اطمینان مسخره ای هم این حرف رو چند بار تکرار کرد که به نظر من خیلی دور از ذهن و بی منطق میومد! اونروز بهش خندیدم و گفتم که خیلی مسخره ست که با اطمینان چنین حرفی رو میزنه! کی میدونه که کی، چی و کجا قبول میشه که اون از من میخواد که نقد رو ول کنم و نسیه صددرصد پادرهوا رو بچسبم! 
این شد که رفتم به سمت تهران و اون با ماشین دوستش پا به پای قطار میومد! شاید میخواست باز هم ازم بخواد که انصراف بدم و منتظر مشهد سال بعد بنشینم! نمیدونم! توی ایستگاه فرصت صحبت پیدا نکردیم... 
بعد، تهران بودم و از دانشگاهم متنفر! اونجا که بودم دوباره کنکور ارشد دادم... ایندفعه براش نخونده بودم و فقط خاله جان، از چند روز قبل مجبورم کرده بودن که یادداشت های سال قبلم رو بخونم... راستش اصلا نمیخواستم دیگه امتحان بدم... از قبول نشدنش بدم میومد... گرفتن کارت آزمون هم به اصرار خواهرم بود...
بعد، صبح کنکور، خاله جان و خواهرم تقریبا به زور و با مشت و لگد و تهدید و دعوا فرستادنم سر جلسه و خوب یادم هست که خواهرم هم داشت آماده میشد که از دانشگاهش بزنه و با من بیاد چون مطمئن بود میپیچونم و نمیرم سر جلسه! بالاخره متقاعدش کردم که میرم و رفتم! خیلی با بی خیالی امتحان دادم! دانشگاه تهران 3-4 نفر برای اون رشته میگرفت، فردوسی هم 6 نفر و ملت خر زده بودن برای امروز! چی باعث شده بود که اونا فکر کنن منی که دیگه برای امتحان نخونده بودم ممکن بود یکی از این چند نفر باشم؟!
برخلاف همه کنکورها و امتحان های عمرم، اونروز حتی جامدادی حاضر از مدادها و پاک کن های رنگارنگ نداشتم و صبح دربدر به دنبال یه مداد میگشتم! سر جلسه احساس کردم که چقدر همه سوالها برام آسونن و احساس میکردم که داره خیلی خوب پیش میره. بعد هم جزو اولین نفرات پاسخنامه ام رو دادم و برگشتم خونه. اینقدر زود که خواهرم باور نمیکرد که امتحان داده باشم! 
بعد هم نتایج اومد. رتبه ام عالی شده بود... و آخرش... رشته دلخواهم... فردوسی مشهد...
آخرش همون شد که اون آدم گفت! اون سال از علوم-تحقیقات تهران انصراف دادم تا همون رشته رو سال بعد، توی شهر اون بخونم! دانشگاه فردوسی!
بعد هم که دو تا چمدون قرمزم رو دوباره بستم و با قطار راهی اون شهر شدم... و هزار داستان نگفته توی اون شهر که بعدها شد شهر محبوبم...
هنوز هم آدمهای مهم زندگی من توی این سرزمین خیلی دور آخر دنیا از بازی روزگار، اهل اون شهر هستند... و حتی، شما آدمهایی که باهاتون زندگی و خاطراتم رو share میکنم، ظاهرا اکثرا اهل اون شهر پرخاطره این...

و آخر داستان اینکه... یکی-دو ماه بعد از اینکه مامان درسا فالم رو گرفت، درسا و خانواده اش برای همیشه از ایران رفتن و اون اولین و آخرین باری بود که من مامان درسا رو دیدم...

No comments:

Post a Comment