Tuesday, 4 October 2011

سرزمین ابرهای سفید... نیوزیلند


اصلا کل داستان از اینجا شروع شد:
حدودا هشت یا نه ساله بودم. خاله و دایی عزیزتر از جانم سالها بود که خارج از وطن زندگی میکردند و برای خودشان شرایطی به هم زده بودند. هر سال تابستان که می آمدند ایران، تمامی برنامه های فامیل پرجمعیت ما کاملا تغییر میکرد. از چندین هفته قبل از آمدنشان صحبت تاریخ و ساعت دقیق ورودشان به مهرآباد و تعداد و محل روزهای سکونت در تهران و زمان دقیق پروازشان به شهر ما بود. روز ورودشان به تهران، همه اعضای فامیل که ساکن تهران بودند پیش از نشستن پرواز با دسته های گل در دست و لبخندهای شوق بر لب در فرودگاه انتظار میکشیدند تا از عزیز نورسیده (!) در بدو ورود استقبال گرمی به عمل بیاورند.
بعد هم که با وجود هماهنگی های قبلی و اینکه از مدت ها پیش مشخص شده بود مسافر گرامی در خانه کدام بزرگوار نزول اجلال می فرمایند، تعارف های زیادی بر سر میزبانی این اتفاق خجسته که در ذهن من چیزی از شکوه و بزرگی مسابقات جام جهانی و المپیک کم نداشت، سر میگرفت .  به محض مشایعت میهمان بزرگوار به خانه اقوام، تا چندین ساعت صدای گوشخراش زنگ تلفن بود که دائم آرامش اعضای خانه را به هم میزد و تلفن کنندگان، ما، یعنی در واقع پدر و مادرهای ما، بودند که بی تابانه خواهان صحبت و اظهار میهمان نوازی به بزرگوار تازه از فرنگ بازگشته بودند. اگر هم با چند ساعت تاخیر تماس میگرفتیم، با این پاسخ مواجه میشدیم که میهمان بزرگوار به دلیل خستگی زیاد از پرواز طولانی و به هم خوردن ساعت فیزیولوژیکی بدن و دست و پنجه نرم کردن با مصیبت جت لگ مشغول استراحت میباشند و زمان مناسبی برای صحبت با ایشان نیست.
خاله یا دایی گرامی پس از اقامت یکی دو روزه در پایتخت و تازه کردن دیداری با اقوام، پس از اعلام تاریخ و ساعت دقیق ورودشان به شهر ما، روانه سرزمین مادری میشدند. در روز ورود پر افتخار ایشان، پس از برقراری تماسهای متعدد با اطلاعات پرواز و همچنین مقر اصلی فرماندهی خاندان، یعنی خانه خانم جانی، که صحیح ترین اخبار فامیل و همینطور زمان ورود و خروج پروازها را در دست داشتند؛ پس از اطلاع از زمان تقریبی نشستن پرواز، تمامی اعضای فامیل از کوچک و بزرگ بسیج میشدیم تا این واقعه بزرگ را آنگونه که رواست برگزار نماییم. بنابراین در حالیکه زیباترین لباسها را به تن میکردیم و خود را به زیباترین شیوه می آراستیم، با دسته گل های زیبا در دست، در سالن فرودگاه شهر به انتظار ورود معمولا با تاخیر هواپیما حامل میهمان بزرگوار می نشستیم. پس از اینکه هواپیما از شیشه های فرودگاه در آسمان شهر رویت میشد، جنب و جوش ما کوچکترهای فامیل، البته کوچکترهای فامیل آنزمان (!)، آغاز میشد و خود را به نزدیکترین قسمت به محل ورود مسافران میرساندیم از آن روی که نخستین افرادی باشیم که از دیدار عزیز تازه از راه رسیده مان محظوظ میشوند. بعد هم که با نهادن نخستین گام مسافر عزیز به مام میهن، که در ذهن ما از گذاردن نخستین گام جناب لویی آرمسترانگ به کره ماه، بس عظیم تر و قابل تقدیرتر بود؛ چشمه اشک ها از چشم کوچک و بزرگ میجوشید و بوسه های طولانی و آغوش های گرمی که انگار هرگز تمامی نداشتند فضای فرودگاه را بس رمانتیک می نمودند! پس از پایان تشریفات خانوادگی (!) و انجام تشریفات نهایی پرواز و تحویل گرفتن چمدانهای بی نهایت بزرگ و سنگین که نشان از خبرهای خوب و سوغاتی های آنچنانی داشت، به سمت ماشین های مستقبلین حرکت میکردیم. بعد هم که اصرارهای ما بچه ها بود که خاله عزیز و یا دایی بزرگوار در ماشین ما سوار شوند و فاصله تا خانه خانم جانی را ما راسا در رکاب ایشان باشیم. مهمانی های پی در پی زمان حضور ایشان نیز که دیگر نیاز به گفتن ندارد. 
هر چه بود شکوه و جلال پایان ناپذیری بود که در ذهن من کودک شکوهی بس ویژه داشت و من را بر آن داشت تا در اعماق پنهان قلبم آرزو کنم وقتی بزرگ شوم به کشوری بروم آنچنان دوردست، که هیچ یک از اعضای فامیل به آنجا پای نگذاشته باشد و من نخستین فردی باشم که بساط زندگی را در آن کشور میگسترانم. نمیدانم شاید اینگونه می اندیشیدم که هر چه از وطن دورتر باشم مراسم خوشامدگویی و تجلیل از حضورم در مام میهن شکوهمندانه تر خواهد بود... و اینگونه شد که این داستان آغاز شد. این داستان سیر و سلوک سالکی است که چهارده  روز دیگر به دورترین کشور دنیا پای میگذارد تا به رویای کودکیش جامه عمل بپوشاند و دوره دکتری را در کشوری دور که تنها مختص خود اوست، تحصیل کند. سرزمین ابرهای سفید... نیوزیلند   

No comments:

Post a Comment