Friday, 24 July 2015

یک چیزهایی هست از خیلی وقت پیش که نمیدونم کدوم رو نوشتم و کدوم رو ننوشتم! همشون رو خلاصه می نویسم به ترتیب روی دادن که یک روزی که میام اینجا رو بخونم بدونم توی این مقطع زندگیم چه میکردم!
برای سال نو 2015 دوست ایرانیم از آکلند اومد اینجا و چند روزی با هم بودیم. خوب شد که اومد خوش گذشت! برای شب سال نو با دن و همخونه ژاپنیم رفتیم یک جایی خارج شهر نزدیک ساحل که تیم، دوست و هم آزمایشگاهی من, دعوتمون کرده بود! کلی بازی کردیم و رقصیدیم و خوش گذشت! حداقل به من! شب هم ما 3 تا توی چادر خوابیدیم و دن توی ماشین! چادر رو از رابین قرض کرده بودیم و پسرها برپا کردنش. باران سیل آسای خیلی شدیدی می بارید و هوا خیلی سرد بود و خوابیدن روی زمین سفت وقتیکه اقیانوس صدای سونامی میداد باز هم یک شروع عجیب دیگه بود برای سالمون! یادتون هست که سال پیش اول ژانویه من و دوستم چجوری گذشت؟! توی اون جزیره ای که فکر میکردیم هر آن ممکنه زیر آب بره؟! همونجایی که واترتاکسی
ما رو فراموش کرده بود؟!
بعد هم من و دوستم و دن رفتیم سفر برای چند روز! دریاچه هاوی یا، واناکا، کونینزتاون، دریاچه پوکاکی و خونه! خیلی خوبه که دوستم پایه سفر هست در همه مدل و رقم! خوش میگذره اینجوری!
دو-سه ماه بعد من رفتم آکلند. فکر کنم دفعه پنجمی بود که میرفتم! ایندفعه برای یک ماه می موندم چون گرانتی گرفته بودم برای اینکه یک ماه رو آزمایشگاه دیگه ای کار کنم. تجربه فوق العاده ای بود. خیلی خوب بود، خیلی... واقعا محیط کاریشون عالی بود... خیلی دوست دارم یک اینجور جایی کار کنم... واقعا عالی بود... اون یک ماه اتاقی اجاره کرده بودم توی خونه ای که 5 دقیقه با محل کارم فاصله داشت... 2 تا پسرعموی انونزیایی صاحب خونه بودن و من یک ماه همخونه شون شدم... آدمهای نازنینی بودن... یک ماه فوق العاده ای بود...
آخر هفته ها هم پیش دوستم میموندم و با دوستاش یا خودمون دو تایی اینور و اونور میرفتیم. یه برنامه آتش و نور رفتیم دوتایی که عالی بود! اصلا یک چیزی عجیبی بود!
برای نوروز هم اکلند بودم و نوروز را با دوستم و دوستان ایرانیش جشن گرفتیم. خیلی همه چیز خوب بود و خوش گذشت. خیلی رقصیدیم! همونجور که نوروزها باید باشن! بچه های خوب و دوست داشتنی بودن... شروع خوبی برای سال نو بود...
وقتی که بر میگشتم به شدت مریض بودم! لارنژیت گرفته بودم و صدام اصلا اصلا درنمیومد! با دوستم با سوت حرف میزدم که خیلی پایه خنده بود ولی وقتیکه توی محل کار برام مورنینگ تی بزرگ و خیلی عالی گرفته بودن و استادم خودش یه کیک خیلی بزرگ درست کرده بود و بقیه هم چیزی درست کرده بودن یا خریده بودن و همه آمدن برای خداحافظی (فکر کنم 30 نفری آمدن) نتونستم حتی یک شبه آوا برای تشکر از خودم سلطع کنم که استاد نازنین و زیبا و دوست داشتنیم (اریکا) به جای من از همه تشکر کرد و گفت که چقدر همه چیز خوب پیش رفته. دو تا صنایع دستی زیبای اصفهان هم به اریکا و رانگ می موقع خداحافظی هدیه دادم که از زحمت هاشون تشکر کرده باشم.
!بعد اومدم و عین اسب کار کردم! هر روز بین 11 تا 13 ساعت کار می کنم! سال چهارم هستم و باید تزم رو جمعش کنم!
باید دنبال کار هم بگردم! یه روزی همین وسطا که مامانم برای صدمین بار بهم از اینکه کار چرا پیدا نمی کنم و مقاله چرا نمیدم و این چیزها بهم گفت واقعا قاطی کردم و گفتم که دیگه در این موارد باهام حرف نزنه چون فقط مایه استرس بیشتر من میشه و با بیرون گود نشستن و لنگش کن گفتن کسی لنگ نمیشه! بعد زندگیم خیلی آسوده تر شد! پیشنهاد میکنم که یکبار حرفتون رو خیلی محکم بزنین و یکبار آسایش همیشگی برای خودتون بخرین!
یادتون هست پارسال مسابقه تز سه دقیقه ای دپارتمانمون رو برده بودم؟ خب امسال به عنوان داور دعوت شدم! هم خیلی باحال بود و هم خیلی کلاس داشت! بقیه هم دانشکده ای ها مسابقه میدادن و من و یکی از پروفسورها و یکی دیگه از اعضای دپارتمان داوری میکردیم! عالی بود!
آهان راستی این زمستون خیلی سرد بود! اینجا که دما منفی نمیشه هم تا منفی 10 رسید! توی شهر! صبح ها پیاده روها سفید بودن چون بارون شب قبل یخ میزد و راه رفتن خیلی آسون نبود! زمستون دیگه کم کم داره میره! مثل دن!
راستی دوست نزدیکم حامله ست و تقریبا 20 روز دیگه بچه اش به دنیا میاد! خیلی منتظرم و خیلی خوشحال! خیلی دوستیم و الان دوستی 4 ساله خیلی طولانی حساب میشه! چون دوتاییمون 4 سال هست که به نیوزیلند اومدیم! قبلا بارها ازش نوشتم! همون دوست روسم که با یک پسر نیوزیلندی که توی بار کار میکرد یک شب رفت و بعد با هم دیت گذاشتن و دوست شدن و بعد هم همخونه شدن. الان بچه شون داره به دنیا میاد و شاید یک روزی هم ازدواج کنن. دوستم ازم خواسته که وقت زایمانش برم بیمارستان! نمیگفت هم میرفتم! ولی جالبه که اینجا شدیم کس هم!
دیروز دن از صبح سرگیجه داشت و خوب نمیشد و من مجبورش کردم که دکتر بره. چون خطرناک بود تنها راه بره باهاش رفتم همه جا رو. بعد به این فکر کردم که چقدر آدمیزاد چیز جالبیه! جایی هم که کسی نداره، کسی پیدا میکنه یا میشه کس کسی! امیدوارم هیچکس هیچ جا تنها نمونه هیچوقت!
دیگه چیز خیلی خاصی اتفاق نیقتاده! برم سوپر خرید هفته ام رو بکنم و بیام شام درست کنم! تا بعد!

No comments:

Post a Comment